X
تبلیغات
مجتمع فنی
رایتل

خونه عشق  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 در ساعت 05:29

این یادگاری رو میذارم از خونه عشق

خونه ای که توش زندگی نفس میکشید

خونه ای که من و تو رو هم خونه کرد !

خونه ای که طعم به رسیدن رو توش چشیدیم

خونه ای که 5 سال  شاهد روزای قشنگمون بود

روزای خوب و بدمون

روزای خوشی و سختی مون

چقد تو تراس دلبازش  چای ذغالی درست کردیم. بلال ، جیگر ، جوجه ....

درس خوندنامون ،سالگردامون  ،  تولدامون، آوردن دخترمون به این خونه،  تنهاییامون،  شبای قدر با شبکه سه، روزای عید تنهایی شیرینی و چای خوردنامون،  دنبال هم دویدنامون، گلدونای هر ماهمون ، تابستونای داغمون ، همه و همه فراموش نشدنی هستن...

امشب یا فردا شب آخرین شبیه که اینجا خوابیدیم  و البته که من نخوابیدم و تا خود روشنایی سحر بیدار بودم... دلم نیومد بخوابم!


خدایا !  شکرت

آهای خوشگل عاشق  چاپ

تاریخ : یکشنبه 30 خرداد‌ماه سال 1395 در ساعت 14:17
این خاطره توسط نویسنده رمزگذاری شده است.
برای مشاهده آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

  چاپ

تاریخ : دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1394 در ساعت 17:26

سلام سلام

چه خبرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟


کیا مشغول خونه تکونی هستن؟


ما فعلا یه مشکلی برامون پیش اومده تا حل نشه خونه تکونی نمیکنم 


شدیدا محتاجیم به دعا 

عروسی  چاپ

تاریخ : دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1394 در ساعت 12:14

 سلام 


خوب و خوشین؟


مرسی دوستای گلم بابت تبریک تولد آوین


من چند روزه تهرانم. اومدیم که بریم کردستان ، عروسی آبجیم 


یزد هوا بهاری بود، اینجا خیلی سرده.  


صبح ها همسری میره دنبال کاراش ، من و دخی میریم گردش همین اطراف. امروز بارونی بود نرفتیم. تو خونه موندیم.  

 من از اول ازدواجمون  شوهرمو  همسری صدا میکنم ، حالا چند روزه دخملی یاد گرفته  باباشو صدا میکنه  همسلی ! بهش میگم  ایشون همسری منه ، بابای شماس. میگه نهههه همسلی منه   بعد من صدا میکنم بابایی بیا نهار ، که مثلا دخی هم بگه بابا  بیا، بعد دخی میگه همسلی بیا ناخار !  


 این چند روز که سرکار نرفتم عاااالی بود ! صبح ها با دخی زیر پتو ، جای گرم ،  نفسمون به نفس هم میخورد عشق میکردم ، با خودم فک کردم واقعا ما خانومایی که میریم سرکار چه ظلمی در حق خودمون میکنیم و چه لذت هایی رو از خودمون میگیریم !  تصمیم داشتم دیگه نرم سرکار ، با این چند روز مرخصی شدیدا هوایی شدم که تصمیممو عملی کنم !!!   صبح تا هر وقت دلمون میخواد با دخی بخوابیم بعدش بیدار شیم صبحونه بخوریم! بریم گردش یا تو خونه بازی کنیم و کاردستی درست کنیم ! به به !  

5 بهمن  چاپ

تاریخ : دوشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1394 در ساعت 02:04

سلاااااااااام


امروز تکرار روزیه که خدا یه فرشته بهمون داد


امروز دختر شیرین زبونم دو سالش میشه 


خداروشکررررر

عید فطر و سفر  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 31 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 21:29

سلااااااااااام سلاااااااام

خوبین ؟ خوشین؟

چه سوت و کور شده وبلاگستان. چرا اکثرتون خونه هاتونو ترک کردین. بیاین آپ کنید .آفرین!

با تاخیر عید فطر رو تبریک میگم مخصوصا به کسایی که افتخار روزه گرفتن رو داشتن. مارو هم دعا کنید.

تعطیلات عید رو ما رفتیم پیش خونواده هامون و یه سفر یک روزه به محلات. با وجود کنتاکت با همسر ، محلات خوش گذشت. کلی گل و کاکتوس خریدیم.  حدود دوهفته بحث و جدل داشتیم که  فعلا آتش بس دادیم   ولی خب همچنان من شدیدا معتقدم حق با منه و ایشون هم معتقده حق با خودشه !  منم یه سری از وظایف مردونه ی خونه که بر عهده ی منه رو کلا کنار گذاشتم تا بلکه  قدر بدونن. ایشونم فرمودن  دارم برات !  

این از این. فعلا که خوشیم تا ببینیم چی میشه !

فقط حیف  دقیقا تو دوران کنتاکت  دوتا خواهرای دوقلوی من خونمون مهمون بودن که  طبعا روی اونام تاثیر میذاره و موقع برگشت به شهرشون عنوان کردن که این سری خونتون اصلااااااا  خوش نگذشت   



آدرس وبلاگ اکبرعاقا رو برام بذارین ممنون 

  چاپ

تاریخ : دوشنبه 22 تیر‌ماه سال 1394 در ساعت 23:50

سلام سلااااااااااااااام دوست جونا

خوبین؟

نماز روزه هاتون قبول باشه. من که برای سومین سال متوالی معاف بودم. البته یه روز گرفتم که به نتیجه نرسید . اصلا نمیشه تو این گرما هم روزه گرفت هم کار بیرون انجام داد هم بچه شیر داد !

دخملی بزرگ و شیطون شده . یه حرکتای باحالی هم میزنه که در کل موجبات خنده و شادی مارو فراهم کرده

یه تاب براش خریدم اصلا ازش پایین نمیاد آخه فقط خودشم نیست ، باید نوبتی کل عروسکا و توپاشم تاب بدیم 

علاوه بر اینکه به خودش شیر میدم یکی یکی عروسکاشم میاره شیر بدم اگه هم این کارو نکنم به خانوم برمیخوره

دخملی  سه ماهه میره مهد کودک و محیطشو دوس داره خداروشکر. اینطوری منم به کارام میرسم.

خودمم فعلا به یه کاری مشغول شدم.

نهار  چاپ

تاریخ : جمعه 15 خرداد‌ماه سال 1394 در ساعت 17:37

نهار درست نکردم

میگه عزیزم نهار چی داریم؟

میگم : عشق و صفا و صمیمیت 

میگه : پاشو پاشو الکی جو خونه رو رمانتیک نکن من گشنمه !

میگم : جو خونه رمانتیک هست ! نیازی نیست من رمانتیکش کنم

میگه : عجب بچه پررویی هستی. هر چی میگم یه چیز جواب میدی

من:


یک جمعه عالی در کنار دو عشقول  چاپ

تاریخ : جمعه 8 خرداد‌ماه سال 1394 در ساعت 17:39

صبح زود بیدار میشم و نهار ظهر رو بار میذارم...

چای دم میکنم و میپرم تو ماشین و بعد ده دقیقه با دوتا بربری داغ برمیگردم...

سفره رو میندازم و همه چی میارم سر سفره و دخی و باباشو صدا میکنم.

بعد از صبحونه با دخی و باباش میریم اتاقشو برق میندازیم!

بقیه روز هم به بازی با دخی و دست و بزن و بکوب !! و شادی و خوراکیای خوشمزه و نهار عالی و ... میگذره.


چون کم پیش میاد صبحونه در کنار هم باشیم ، یه همچین روزایی خیلی میچسبه!!!!!!


محدثه ، عزیزم ادرست اشتباه بود  ای دی تو دوباره بذار

اردیبهشت پرکار  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1394 در ساعت 20:34

 این ماه خیلی سرم شلوغ بود.

شاید تو کل ماه دوبار لپ تاپ روشن کردم. اونم بالاجبار . برای کار ضروری.

گوشی به دست هم که شدیم.تو دنیای مجازی میچرخیم و نرم افزارا و برنامه های جدید اندک وقت آزاد آدم رو پر میکن!

تو این ماه همسری یک بار رفت تهران اما منو دخی موفق نشدیم باهاش بریم. ان شاالله سری بعد. خیلی دلم برای خونواده هامون تنگ شده.

دخملی بی نهااااااااایت شیطون شده .همه چی رو میندازه زمین میگه اوووتاااااد .باباش میگه  نیفتاد  انداختیششششش!

خلاصه همش باهاش برنامه داریم. الکی میگه آب آب آب. وقتی بهش آب میدیم  همشو میریزه رو خودش که خیس شه کیف کنه !

دوستایی که اینستا دارین و دوس دارین با هم باشیم خبر بدین.

عید 94  چاپ

تاریخ : جمعه 21 فروردین‌ماه سال 1394 در ساعت 20:36

بعد از خونه تکونی حسابی و خستگی فراوون راهی قم شدیم و از اونجا خوزستان...

تعطیلات رو اندیمشک بودیم با بدترین وضع ممکن   روز دومی که رسیده بودیم اونجا دخملی به طرز وحشتناکی اسهال و استفراغ شدید گرفت. با 4 روز دارو اسهالش قطع نشد و دکتر گفت بیارینش برای بستری. خودمم روز چهارم مریضی دخی به همون حال افتاده به اضافه ی اینکه از اول عید دندون درد بدی داشت اذیتم میکرد و حتی آب هم نمیتونستم بخورم. فقط انتظار میکشیدم برگردم خونم... اونقدر حال خودمم بد بود و آب بدنم از دست رفته بود که حتی توانایی عوض کردن پوشک دخملی رو نداشتم. تا حدودی اینارو از چشم همسر میدیدم چون صدبار بهش گفتم نریم جنوب با بچه. اما گوش نکرد. با وجود اینکه دوس نداشتم برم اما چون رفتنمون قطعی شد تصمیم گرفتم تمام سعیمو کنم خوش بگذره مخصوصا اینکه دسته جمعی بود سفرمون و من سفر دسته جمعی رو خیلی دوست دارم ، اما خب مریض شدیم و نشد که خوش بگذره...

به محض رسیدن به خونه خودمون رفتم سراغ دندون پزشک. ایشون هم فرمودن باید بکشی و هیچ راه دیگه ای نداره و من شدم بی دندون !

روزای بعدی عید به همراه خونواده ی من یزد گردی کردیم و کویر نوردی و رالی کویر و رصد ستارگان و شتر سواری تو کویر و ....

13 به در هم خیلی خیلی خوش گذشت...


امروزم که روز زنه   مبارکا باشه 

  چاپ

تاریخ : جمعه 22 اسفند‌ماه سال 1393 در ساعت 19:19

امروز صبح با هم صبحونه خوردیم. دو نفری. دخملی خواب بود.

یه تیکه نون برداشتم پنیر برش دادم که بذارم روی نون، به محض برش، همسری سریع تیکه پنیر رو قاپید گذاشت رو نون خودش و خورد ! یه پوزخندم پشت سرش زد!

بهش گفتم ببین من رو هم این طور قاپیدیا   وگرنه منو از دست میدادی  






عیدتون پیشاپیش مباررررررررررررک

ان شاالله سال بسیار بسیار خوبی رو پیش رو داشته باشین و سالی که گذشت بهترین موفقیت ها رو براتون باقی گذاشته باشه. 

  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 13 اسفند‌ماه سال 1393 در ساعت 15:59

سلام سلام

ان شاالله ایام به کام باشه...

ببخشید من پست قبل یه کلمه نوشتم و توضیح ندادم. یه چند وقتی با جناب همسری بحث داشتیم و اینا... بعد ایشون اصن به حرف من گوش نمیده بهش میگم بیشتر پس انداز کنیم و اینا دنبال خونه باشیم و ...  میگه ول کن بابا خوشیم الان !

همین !

غمگینم  چاپ

تاریخ : جمعه 1 اسفند‌ماه سال 1393 در ساعت 03:01

چند روزه غمگینم :(



تولد دخی خیلی خوب بود . 22 بهمن گرفتیم. در حضور پدر و مادرامون و  خاله ها و عمو و عمه ها .

اینم عکس تولدش



کلی آرزوی خوب دارم براش ... خدایا خودت هواشو داشته باش. من و باباش سپردیمش به خودت :* همه ی وجودمونه :)

تولد  چاپ

تاریخ : شنبه 11 بهمن‌ماه سال 1393 در ساعت 10:32

باورم نمیشه واقعا!


5 بهمن...


تولدت مبارک دخملی ِ مامان.


روز تولدش تو پاساژای قشم بودیم



...  چاپ

تاریخ : جمعه 28 آذر‌ماه سال 1393 در ساعت 18:42
زنها دﺭﺍﻭﺝ ﺩﻟﺘﻨﮕﻰ می توانند
ﻟﺒﺨﻨﺪﺑﺰﻧﻨﺪ...
ﺁﻭﺍﺯﺑﺨﻮﺍﻧﻨﺪ...
ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﻏﺬﺍیت را تدارک بینند ﻭ ﻛﻮﺩﻛﺎﻧﻪ ﺑﺎ ﺑﭽﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﺯﻯ ﻛﻨﻨﺪ...
ﺯﻧﻬﺎ ﻣﻴﺘﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺎﻗﻠﺒﻰ ﺷﻜﺴﺘﻪ،ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺪﺍﺭﻧﺪ،ﺩﻝ ﺑﺴﻮﺯﺍﻧﻨﺪ،ﺑﺒﺨﺸﻨﺪﻭ ﺑﺨﻨﺪﻧﺪ
و
تو ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﻴﺘﻮﺍﻧﻰ ﺣﺪﺱ ﺑﺰﻧﻰ ﺯﻧﻰ ﻛﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﻭﻯ ﺗﻮ ﺍﻳﺴﺘﺎﺩﻩ دلتنگ است یا دلشکسته......

برچسب‌ها: زن

خاله شدم  چاپ

تاریخ : جمعه 14 آذر‌ماه سال 1393 در ساعت 01:27
هورررررررررررررررررررررررررررررررررررا

ماشین  چاپ

تاریخ : دوشنبه 10 آذر‌ماه سال 1393 در ساعت 16:06

ما یه روزه رفتیم تهران ماشینمونو تحویل گرفتیم. یعنی کلا 24 ساعت اونجا نبودیم بعدش تندی رفتیم ترمینال جنوب . رفتیم قم. ماشین موند تو پارکینگ پدر همسری تا کارت و سند سبز و ... بیاد. با مترو رفتیم ترمینال جنوب. دخملی با تعجب به قطارا نگاه میکرد و با صدای قطار خودشم صدای ممتد در میاورد خخخخخ. بچم شهر بزرگ ندیده خب !!!!! همیشه هم تو مترو جا برای نشستن بود چون یه نی نی داشتیم 10 روز بعدش همسری هم اومد. از تهران ماشین رو برداشت و اومد قم دنبال ما و برگشتیم به خونه ی عشق. همسری قبل از اینکه بیاد تهران ، تو خونه کلی دنبال گواهینامش گشته بود پیدا نکرده بود . منم یادم نمیومد کجا گذاشتم چون لازمش نداشتیم! دیگه در حالت نیمه قهر بود! بهش گفتم چرا قهری. به خوبی های من فکر کن نه بدی هام ! اگه منم به بدی های تو فکر کنم خیلی بدی داری اما همیشه به خوبی هات فکر میکنم خندش گرفت گفت خعلی پررویی

حالا هر شب به همسر گیر میدم بریم دور دور میگه ای بابا ماشین مال دور دور نیست که    میگم خب مال چیه؟ پوسیدیم تو خونه!

فک کنم الان از خرید ماشین پشیمونه  


اینم شیرینی ماشینمون


تبریکانه  چاپ

تاریخ : یکشنبه 4 آبان‌ماه سال 1393 در ساعت 14:03

بی بی گل چراکامنت دونی بستس؟

قیزی رمز نداررررررم.

آرزو (مشهدی) گمت کردم

هم خونه شدنتون مبارک

بهار جون مادر شدنت مبارک

عسلی جون مادر شدنت مبارک

ان شاالله فرزندی سالم رو در آغوش بگیرین و صالح بارشون بیارین

رقیه جونم تولد گل دختری مباررررررک ایشالا قدمش خیر باشه

دایناسور ِ خونه ی ما  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 30 مهر‌ماه سال 1393 در ساعت 16:50

یه کاکتوس از نوع بی خار و تیغ داشتیم ساقش پوچ شده بود همسری از گلدون درش میاره میذارتش تو بطری یک و نیم لیتری آب معدنی تا ریشه بزنه دوباره بکاریمش. من مشغول تمیزکاری دیوارای آشپزخونه بودم و خوشحال از اینکه عروسک غر نمیزنه و ساکته ! یهو متوجه شدم صدای شلپ شلپ میاد ! حدستونکاملا درسته ! کل بطری رو خالی کرده بود داشت روی موکت غرق در آب مثلا شنا میکرد ! همچینم دستاشو تو آب میکوبید زمین ! این مهم نیست ! قسمت مهم قضیه اینه که دیدم نصف یه برگ تو دهنشه و سعی داره با لثه های بی دندونش بجوه ! بله ! کاکتوسه رو خورده بوووووووووود!! هر چی دنبال بقایای کاکتوس گشتم پیدا نکردم. فقط همون یه برگ آخری که از تو دهن خانوم نجاتش دادم بود

دیگه اسمشو گذاشتم دایناسور ! از ایندایناسورا که همه برگ و درخت و گل و بوته ی اطرافشونو میخورن!

بعدش گرفت عصر خوابید شب شد بیدار نشد 4 ساعت گذشت بیدار نشد. همسری گفت نکنه مسموم شده ؟

گفتم نه بابا فکر نکنم!

گفت ازش بپرس ببین شاید خیلی خوشمزه بوده ما هم بخوریم !

شرمنده  چاپ

تاریخ : جمعه 25 مهر‌ماه سال 1393 در ساعت 18:34

شرمندتونم دوستای گلم. بخدا وقت ندارم. به یادتونم همیشه. سالهاس که باهمیم. ببخشید که جای کامنتام تو وبلاگاتون خالیه.

الما جونم تولد گل پسرتو از ته قلب تبرررررررریک میگم عزیزم. به همراه دعاهای خوب.

قشنگ ترین روز خدا  چاپ

تاریخ : یکشنبه 13 مهر‌ماه سال 1393 در ساعت 09:13

هر روز میتونه قشنگ ترین روز خدا باشه

مثل امروز صبح وقتی همسری بیدار میشه بره سر کار مبینه حالم بدتر شده میگه میخوای نرم بمونم پیشت؟

میگم نه برو و ازش میخوام ظهر برای نهار دور هم باشیم ! چشاش برق میزنه چون چند وقت بود دلش میخواست ظهر با هم باشیم اما من به خاطر مشغله نمیتونستم نهار بپزم و میگفتم نهار سرکار باشه.

خوشحال میشه من و دخملی رو میبوسه میره.

به محض رفتنش از تخت میام پایین و میرم سراغ کارام.

امروز یه روز قشنگه وقتی دخملی بیدار میشه سریع میرم تو اتاق و با یه لبخند بسیااااااااااار دلبرانه ازم استقبال میکنه.

میپرم رو تخت و حسابی میچلونمش. کلی عشوه میاد و ناز میکنه. چند روزه نبوسیدمش به دلیل سرماخوردگیم. دیگه طاقت نمیارم و یه ماچ گنده از لپش میگیرم.

امروز یه روز خیلی قشنگه وقتی یه ربع با دخملی بازی میکنم و دست و پاهاشو ورزش میدم و یک دو سه زنگ مدرسه براش میخونم تا حسابی از حالت خواب بیرون بیاد ، اونم غش غش واسه من میخنده ( خدایا بی نهایت شکر به خاطر این موجود زیبا و دوست داشتنیم )

امروز یه روز خیلی قشنگه وقتی با دخملی دوتایی میشینیم و یه صبحونه حسابی میزنیم بر بدن!

امروز خیلی خیلی قشنگتر میشه وقتی ظهر 3 نفره دور هم باشیم.یه  قیمه  با سیب زمینیِ ِ جدا و زیاد ! همونطور که آقامون دوست داره!

روزای قشنگ رو از خدای مهربون براتون آرزو دارم.

عیدتون مبارک.

عکس جدیدش  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 9 مهر‌ماه سال 1393 در ساعت 18:14

http://8pic.ir/images/o358ovglo225mecboakh.jpg

روزای پرکار  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 9 مهر‌ماه سال 1393 در ساعت 17:56

در همسایگی خودمون یه خانومه رو یافتم به کمک صاحبخونمون ، که دخی رو صبح ها ساعت 8 میبرمش اونجا و ظهرها اغلب ساعت 2 میرم دنبالش. باباشم کلا در امر نگهداری کودک صفرررررررر. یه روز خیلی سرمون شلوغ بود ساعت 4 رفتم دنبالش و ساعت 5 دوباره باید میرفتم اداره. دخی رو گذاشتم پیش باباش. یه ساعت نشده زنگ زد بدووووووووو بیا دیوونم کرد !

خانومه 2 تا بچه ی دیگه تقریبا همس دخملی داره که اونا هم دختر هستن و یکیشون مامانش مربی پیش دبستانی و یکیشون دبیره. دخی باهاشون دوست شده و کنار اومده تقریبا. آخه از بس حسوده از بچه ها بدش میاد !!!! و نمیتونه ببینه من به بچه ای محبت کنم جلو چشاش !

عصرا به دخی و خونه میرسم. براش میوه رنده میکنم. غذا درست میکنم. باهاش بازی میکنم.

شبا هم در حال نوشتن پایان نامه هستم!

ساعت هنوز 10 نشده چشام میرررررره دیشب خیلی خودمو خواستم نگه دارم ده و نیم شد.

زیر کتری رو روشن کردم یه چای دو نفره ی عشقولانه بخوریم ! رفتم روی تخت دراز کشیدم تا کتری جوش بیاد.

وقتی بیدار شدم صبح بود!

همسری شب زیر کتری رو خاموش کرده بود.

امروز تو جهاد یه نفر کدو سبز آورده بود دوستان تقسیم کردن! 3 تا هم به ما رسید حالا نمیدونم چیکارش کنم! خام میخورن یا میپزن؟  از اون کدو تنبل سبزها که توش کاملا سفیده. چه کاربردایی داره کلا؟

مسافرت  چاپ

تاریخ : جمعه 4 مهر‌ماه سال 1393 در ساعت 13:58

باز هم با تاخیر سلام

از آخرین روزی که آپ کردم وب نیومدم !!!!

هفته قبل رفتیم شمال. از طرف استاد هم احضار شده بودم. با دخملی رفتم ( ابزاری برای جلوگیری از سخت گیری استاد )

استاد جلسه داشت همش از اتاقش نمیومد بیرون. تو سالن دانشگاه دخمل انقد جیغ جیغ کرد. وقتی هم رفتم پیش استاد. آقای دکتر دخی رو بغل گرفتن و دخملی تا تونست صورت استاد رو چنگول انداخت استاد هم به دخی گفتن من میدونم همه ی اینارو مامانت یادت داده. هم اون جیغای تو سالن رو برای اینکه من زودتر بیام بیرون از جلسه. و هم چنگ انداختنای الانتو ! به جای اینکه منو بزنی برو مامانتو بزن

روزایی که شمال بودیم دو روزشو من و همسری رفتیم دریا و کلی آب بازی و شنا کردیم. چند بارم همسری قصد خفه کردن منو داشت شما شاهد باشین اگه من اتفاقی کشته شدم رفت زن گرفت بدونید کار خودش بوده!

دخملی هم تو ساحل با خودش تنهایی کلی شن بازی میکرد. یه بارم وسط شن بازی خوابش برد !

عکس بعدا اضافه میشه

سرم خیلی شلوغه.همونطور که میدونید سرشماری کشاورزی شروع میشه از فردا. این اولین سرشماری کشاورزی  در کشور ماست. دیروز و امروز همسری خونه بود آوین رو پیشش گذاشتم و رفتم. امروز دوباره ساعت 6 عصر جلسه داریم.همسری همش میگه تا 9 بیشتر طول کشید بیا خونه من 3 ساعت میتونم نگهش دارم!!!  از فردا نمیدونم چیکار کنم دخی رو  هر کس راجع به مهد و پرستار تجربه داره ممنون میشم بگه.


بالاخره اینو ثبت نام کردیم با تحویل 3 ماهه


EF7  آبی کبود !



عکس به درخواست دوستان  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1393 در ساعت 07:56



عکس دوم بزرگ بود لینکشو گذاشتم


ببخشید من انقد کم میام و کامنت نمیذارم خانوم کوچولوم بی نهایت شیطون شده فقط باید دنبالش بدوم تو خونه. سینه خیز همه جا میره. شدیدا سرما خورده حالش بده. باهاش باید همش بازی کنم

اولین ها  چاپ

تاریخ : شنبه 8 شهریور‌ماه سال 1393 در ساعت 19:52

چقدر اولین ها قشنگن...

روزیکه خواهر شوهر برای اولین بار از تلفن خونه ی خودش زنگ زد بهم ،یاد روزی افتادم که همسر رفته بود سرکار و ما بعد از چند ماه هم خونه شدن ،اولین بار بود برای خط خونه گوشی داشتیم.

تلفن رو برداشتم با شور  و ذوق فراوون زنگ زدم بهش. گفت از تلفن خونمون زنگ زدی؟ گفتم بله ! من و تو توی یه خونه هستیم ! اینم تلفن اون خونس ! ما تلفن خونه داریم !


همیشه اولین ها جذابیت خاص خودشونو دارن.


حالا هر روز عشق زندگیمون ، دخمل خانوم ِ ما یه اولین جدید نشونمون میده...

اولین قهقهه ! که با صدای خنده های بلندش ، من و باباشم از ته دل انقد خندیدیم که دلمون درد گرفت!

اولین غلتیدن

اولین سینه خیز رفتن

اولین غذا خوردن

اولین نشستن

....

خدایا شکرت


و سه چهار ماه دیگه :

اولین بار خاله شدن

سفر  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 29 مرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 19:37

منو ببخشین

من و دخملی یه ماه رفته بودیم تهران و قم :)

برمیگردم مینویسم.

چه میکند عشق...  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 18 تیر‌ماه سال 1393 در ساعت 11:20

دیشب تمام زنان توانای سرزمینم به سولماز ناتوان حسادت کردند... 

به عشق ِ احسانش... 

عشق ِ مرد زندگی اش...  

 

بر خودم لازم دونستم که به احسان و سولماز تبریک بگم!

 

 

(ایشالا شوهرای همه انقد عاشقشون باشن   واقعا هر مردی این شرایط رو قبول نمیکنه )

آوین فوتبالی  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 3 تیر‌ماه سال 1393 در ساعت 13:08

کامنت خصوصی  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 03:44

چون دارم میرم مسافرت نظرات بازه مواظب باشید اگه حرف خصوصی داشتید از قسمت "تماس با من" استفاده کنید .

مامانی من میخورمتااااااااااااااااااا  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 03:42

 

 

آخه چلا انقده زشت بودی شما؟ من فک میکردم خوشگلترین نی نی رو زمینی

عکس ۲۵ روزگی دخملم


  چاپ

تاریخ : جمعه 23 خرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 15:10

میخوام تایپ کنم دستشو میندازه رو لب تاب



میذارمش عقب میگم خانوووووووومی بذار کارمو انجام بدم


دوباره تموم تلاششو میکنه بیاد رو لب تاب

 

تولد  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 15:58

زنگ زدم به شوشو میگم الو سلام خوبی؟ تولدم مبارک

میگه بخداااااااااااااا میخواستم بهت زنگ بزنم تبریک بگم

میگم برو بابا توام شدی چوپان دروغگو!

میگه بخدااااااااااااااااااااا



پست های پایین هم دیده بشن لدفا!

معرفی سایت  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 15:55

میوه ی دلم  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 21 خرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 15:54

نگاه عاشقانه  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 15 خرداد‌ماه سال 1393 در ساعت 00:10

دارم لیدی میل * میخورم میبینم همسری داره عاشقونه نگام میکنه.

لیدی میل رو به طرفش میگیرم و میگم بیا عزیزم توام ازش بخور.

میگه نه به این نگاه نمیکنم! یه تیکه گوشت لای دندونم گیر کرده روی اون تمرکز کردم!!

من: ایشششششششششششششش

گفتم تو هیچ وقت انقد عاشقونه نگام نکردی و نمیکنی!


* پودر خوراکی مخصوص خانم های باردار و شیرده

.  چاپ

تاریخ : شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 15:52

سه شنبه نهم کلی به گل و گلدونا صفا دادیم 

چهارشنبه دهم بعد از مدت ها با همسری دوتایی رفتیم پیاده روی

دوس دارم زندگی به روال قبل برگرده. بیرون بریم. گل بکاریم.  

شنیدم قراره سینمای اینجا راه بیفته. کاش حقیقت داشته باشه:( 

دلم مکان تفریحی میخواد

  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 9 اردیبهشت‌ماه سال 1393 در ساعت 08:08

خوشحالم که شوهرم قدرمو میدونه و کارایی که انجام میدم رو میذاره به حساب لطفم نه وظیفم. (البته کارایی که انجام میدم هم وظیفه نیست اما خب لطف هم نیست. چون به خاطر خودمم هست. زندگی فقط مال ِ اون فقط نیست. مشترکه. و اگه من کاری میکنم که زندگیمون بهتر شه به خاطر هردومونه. اما خب همسری این کارا رو لطف ِ من میدونه. به خاطر همین دهنشو میاره نزدیک گوشم و میگه تو خیلی زن ِ خوبی هستی! 

 

روزای آخر ِ هفته رو میرم یه شهری نزدیک یزد. سرم خیلی شلوغه و هنوز 11 -12 شب نشده خواب امون نمیده! خداروشکر عروسک هم این روزا یاری میکنه و شبا همراه ِ من لالا میکنه و مثل قبلا نیمه شبا اذیتم نمیکنه. خیلی جیگر مثل آدم بزرگا تا صبح کنارم میخوابه

 

مامان ِ همسری لطف کردن اومدن اینجا و مراقب عروسک هستن تا من به کارام و رفتن به دانشگاه برسم :) 

دیروز عصر وقتی از خستگی فراوون تو هال خوابم برد متوجه بودم مامانِ همسری عروسک رو که داشت کنارم نق میزد سریع اومد بغل کرد برد تو تراس و اتاق و ... گردوند که من چند دقیقه بیشتر بخوابم 

 

فک کنم از قضیه ی وام باید داستان بنویسم  تصمیم گرفتم 5 تومن رو بدم بانک و وامه رو بگیرم. وقتی رفتم فرمودن خانوم اون پارسال بود امسال باید 6 تومن بدی !!!! منم دیدم پول زوره. بی خیالش شدم. هر جوری حساب میکنم اسلامی در نمیاد! چه طوریه که اونوقت این واما اسلامی میشه؟!!

 

پیغام گیر تلفن + گندم شادونه  چاپ

تاریخ : شنبه 30 فروردین‌ماه سال 1393 در ساعت 12:01

* موقع سال تحویل رو گوشی تلفن خونه برای همسری پیغامی گذاشتم سرشار از شیطنت و عشق  و ابراز محبت  

روز 11 عید برگشتیم منزل و به قول همسری جمع خونوادش تو خونه ی ما جمع شد یعنی همه خواهر برادراش و مامان باباش و عروس دومادا بودن. وقتایی که بیرون میرفتیم همیشه باهم نبودیم. یکی زودتر برمیگشت خونه یا یکی نمیومد مثلا.  

روز 13 یا 14 بود که از روی عدد پیغام گیر متوجه شدم یکی همون روزِ  13 یا 14 یپغامای پیغام گیر تلفن خونمون رو گوش داده . از همسری پرسیدم تو پیغامگیر رو گوش دادی؟ گفت نه. 

حالا من تک تک اعضا رو در نظر میگرفتم و صدای پیغامم که تو خونه میپیچه واااااااااای میخواستم آب شم  

عاقا خب یعنی چی چرا پیغامای تلفن خونه یه زن و شوهر رو گوش میدین  

یاد یه جاش میفتم با یه صدای  بچگونه خیلی مسخره میگم: دوستت دارمممممممم آوینم دوستت دارررررررره  

 

 

** مامانم واسم کلی گندم شادونه خریده که شیرم زیاد و مقوی باشه ! من نمیدوستم همسری گندم شادونه دوست میداره !  

موقع فیلم دیدن، همسری میگه: زینب؟ من :بله؟  همسری: یه کم از گندم شادونت میاری بخوریم؟ خخخخخ ( دقیقا یاد بچه ابتدایی ها میفتم که یکی با چشم پر التماس به اون یکی میگه یه کم از خوراکیت میدی بخورم )  

رفتیم تو تختخواب ، چراغارم زدیم که بخوابیم یهو همسری میگه گندم شادونه بیار بخوریم  

دیشب داشتیم فیلم میدیدیم کلی خوراکی گذاشته بودم میوه چایی سوهان کاکائو . یهو همسری میگه : خیلی گدایی. 

من:  چرا؟؟؟؟؟؟؟؟ 

همسری: چون از گندم شادونت نمیاری بخوریم

عکس خندون تقدیم به مینا !  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393 در ساعت 15:21

برگشتن دخملی + ایمنی از حساسیت فصل بهار  چاپ

تاریخ : دوشنبه 25 فروردین‌ماه سال 1393 در ساعت 17:56

وقتی امروز آوین با همه ی وجودش داشت زور میزد و تلاش میکرد که برگرده رو شکم و من از فاصله ی 5-6 متری نگاهش میکردم ، دلم واسش غش رفت و اونقدر ذوق کردم که به جرئت میتونم بگم تو زندگیم هیچ وقت اینطور ذوق نکرده بودم. اون لحظه حس بی نظیر مادر بودن کل وجودمو گرفت.  همون موقع دعا کردم خدا به همه ی کسانی که آرزوشو دارن این حسو بده  

آوین نازم امروزم خیلی سعی کرد (خسته نباشی دخترم! ) اما نتونست کامل برگرده. تا مرز برگشتن میرفت اما دستش زیرش گیر میکرد و جیغ جیغش بلند میشد.

 

 

 

چند ثانیه بعد  عکس صابخونمون در زد و یه پلاستیک پر از گلای صورتی محمدی بهم داد و توضیح داد که رسم دارن این موقع سال دورِ نوزاد این گلهای خوش بو رو میریزن تا بچه در آینده به فصل بهار حساسیت نداشته باشه !   

وقتی دخملی داشت تلاش میکرد برگرده گلارو ریختم دورش:  

 

 وقتی گل هارو دیدم دلم نیومد همینطوری  از کنارش بگذرم و این عکسها رو نگیرم. بنابراین لباسای عروسک رو عوض کردم و شد سوژه ی من  

 

 

 

...  چاپ

تاریخ : شنبه 23 فروردین‌ماه سال 1393 در ساعت 21:07

* تو پست قبل اشتباه نوشتم.ما ۹۰ میلیون چک دادیم به بانک!! مقدار وام هم ۲۰ تومن هست که ۵ ودیعه رو ازش کسر کنیم میشه ۱۵ تومن! 

 

**دیشب عروسک رو  با دوستم بردم پارک (شهر بازی). بخاطر فوتبال باباش نیومد. دخملی به وسایلای پارک توجه نشون میده و دلش میخواد همش نگاشون کنه. توی قم هم یه شب با خواهرا بردیمش "رنگین کمان" اونجام کلی رو به قطار بچه ها نگهش داشتیم تا نگاه کنه! البته یه خانومه از کنارم رد شد گفت نوزاد اعصاب این صداهارو نداره خانوووووووم برا چی برش داشتین آوردینش اینجا! 

 

*** جدیدا پرنسس خوشخواب شده بزنم به تخته! نسبت به نوزادیش بیشتر میخوابه! 

 

**** دیشب خواب دیدم دارم همسری رو قانع میکنم بریم مکه  خیلی حس خوبی داشتم. 

 

*****بابای پرنسس سرما خورده بود من و پرنسس رو نمیبوسید، واسش هی سوپ درست میکردم و لیمو و پرتقال و ... بهش میگفتم اینارو بخور که زودتر بتونی عروسکو ببوسی کمبود محبت نگیره دخملم. بابای عروسک هم فرمودن ای کلک بگو خودم کمبود محبت گرفتم دارم این کارارو میکنم زودتر خوب شی خودمو ببوسی  

 

***** پرنسس جلوی شبکه پویا تا یه ساعتم صداش در نمیاد! مات صفحه ی تلویزیون میشه مخصوصا اگر برنامه شاد باشه! 

 

****** دخملی به ترک دیوارم میخنده! همچین دختر خوش خنده ای دارم من. انقد بی جنبس کافیه بهش بگم سلام دخترم میزنه زیر خنده ول نمیکنه!

...  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1393 در ساعت 16:33

۲۸ اسفند خیلی یهویی تصمیم گرفتم با خواهرم اینا که اومده بودن دیدن پرنسس برم قم. انقد تند تند واسش لباس جمع کردم که یادم رفت حتی یه مانتو واسه خودم بردارم! چادر انداختم سرم و با لباس تو خونه ای پریدم تو ماشین! چون قرار بود این عید هیچ جا نریم اسم همسری تو همه ی شیفت های کارخونه بود!! و من و دخملی تنها رفتیم. و اینگونه شد که واکسن خانوم خانوما رو اونجا زدیم. همچنین خانوم کلی عیدی کاسب شدن!!!! و با پولاش یه سکه و یه ربع واسش خریدم و هنوز 175 تومن از پولاش باقیه! بابای پرنسس تلفنی گفت طلا گرون و ارزون میشه نخر. پولاشو بیار! گفتم نخیر پولاشو بیارم خرج میشه! همش مال خودشه سکه میمونه واسه آیندش  روز 11 عید هم برگشتیم به دیار پرنسس ( پرنسس اینجا به دنیا اومده دیگه ) از روز11 تا17 هم مهمون داشتیم. کل سال همش میگفتم ما سال تحویل سه نفریم اما خب من و خانوم کوچولو بی معرفتی کردیم گذاشتیم رفتیم. همسر عزیز سال تحویل تنها بودن! 

 13 روز قم بودم اما نتونستم حرم برم:( 

 

پریروز دختر کوچولوی ما سرمای شدیدی خورد. همه اطرافیان گفتن دارو نداره چون معدش تکامل نیافته هستش. تو نت سرچ کردم از سرماخوردگی زیر سه ماه بسیار بد یاد کرده بود طوری که من به صورت مظلوم پرنسس نگاه میکردم فقط دلم میخواست زنده بمونه! جاهای مختلف نوشته بودن سرماخوردگی نوزاد زیر سه ماه منجر به بیماری های عفونی بعدی میشه و ...  

شب اول که دخملی تا خود صبح خوابید حتی واسه شیر بیدار نشد اما من از استرس تا خود ِ خود صبح لحظه به لحظشو بیدار بودم. صبح همسر گفت دخترم چرا دیشب نخوابید؟ من گفتم اتفاقا تا صبح خوابید ! گفت eeee  پس چرا من هر بار بیدار شدم دیدم تو بالا سرش بیداری؟ گفتم از استرس زیادی که داشتم ! مدام چک میکردم تب نداشته باشه.  

بعد از یه تحقیق چند ساعته خودم دوره ی درمان رو شروع کردم! اولین کار، خونه رو بخور اکالیپتوس دادم! بعدش آب جوشیده سرد شده به دخملی چندین بار دادم که مایعات بدنش بالا بره و دفع ادارارش زیاد بشه و زودتر خوب شه و شیردهی رو زیاد کردم تو بینیشم قطره بینی ریختم. امروز از عطسه های شدیدش و آب ریزش بینی و سرخی چشماش خبری نیست. اما خس خس سینه رو همچنان داره. ان شاالله زودتر بهتر بشه عروسک ِ باباش  

 

توی عکسی که دخملی سوار ماشینه شفاف سازی کنم ماشین خودمون نیست و ماشین بابامه  و یه سفر یه روزه هست که صبح رفتیم شب برگشتیم. ما هنوز ماشین نخریدیم و من کم کم دارم قانع میشم نخریم ! وقتایی که واقعا لازم داشتم نبود حالا دیگه میخوام چیکار؟ بانکی که قرار بود بهمون وام بده بعد از انجام کلیه مراحل و بردن دوتا ضامن و گرفتن حدود 60 میلیون چک !!! گفت 5 تومن بریزید به حساب تا وام رو بریزیم به حسابتون و 5 تومن تو حساب میمونه تا تسویه وام که 5 ساله هست ! منم عصبانی شدم گفتم اگه 5 تومن داشتیم که وام نمیگرفتیم ! آقاهه هم فرمودن خب الان قانون این وام همینه ! جالب اینجاس درست یکی دو هفته قبل از اقدام ما قانون اون وام این نبود ! ونیاز به پولی که باید تو حساب بخوابه تا تسویه وام نبود! حالا ما هر چی دودوتا چهارتا میکنیم نمیدونیم میصرفه یا نه. آخه 5 سال دیگه 5 میلیون به چه درد ما میخوره؟ اصلا اون موقع ارزشی داره؟؟؟؟؟!!! 

توی ماه 9 وقتی به سختی چندتا پله رو بالا میرفتم انقدر دویدم دنبال وام. حتی هفته ی اول زایمان با کلی بخیه و درد یه روز از خونه زدم بیرون و ادامه کارای وام رو انجام دادم تا بالاخره به مرحله ی آخر یعنی امضای رئیس رسیدیم! و امضا رو گرفتیم و تمام. که زنگ زدن گفتن بیاین 5 تونن بریزین به حساب!

عکس جدید  چاپ

تاریخ : یکشنبه 17 فروردین‌ماه سال 1393 در ساعت 14:18

سال نو مبارک 

 

تا امروز مهمون داشتم حتما فردا کامنتارو تاید میکنم با لب تاب ! که کامنتای منم واستون ثبت بشه 

 

http://8pic.ir/images/65913022719831515391.jpg 

 

http://8pic.ir/images/61095546269163722737.jpg 

 

http://8pic.ir/images/07772003747979134426.jpg 

 

http://8pic.ir/images/33687957965286563798.jpg

درخواست رمز و آدرس  چاپ

تاریخ : دوشنبه 26 اسفند‌ماه سال 1392 در ساعت 23:19

از طریق مهتاب و آویشن دو تا دوست عزیزم متوجه شدم با گوشیم هیچ کامنتی ثبت نمیشه!!!!!  واقعا که. برای خیلی هاتون کامنت میذاشتم همیشه !!!!  از تولد دخترم دیگه با گوشی خوندمتون. وقتایی که تو تخوتخواب دراز کشیدم وقتایی که دارم شیر میدم وقتایی که مشغول خواب کردن پرنسسم بودم...! پس دیگه میخونمتون اما کامنت نمیذارم مگر با لب تاب بودم! رمزی چیزی بود واسم بذارید! 

 

میگم من چون وقتم محدود شده میخوام ادرس هر وبلاگ و رمزشو یه جا جمع کنم هر تو کامنتای عهد بوق نگردم ممنون میشم اونایی که رمزی مینویسید آدرس وبلاگ و رمز رو واسم الان بذارید من یه جمع بندی داشته باشم!!!!!

کم آوردم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 25 اسفند‌ماه سال 1392 در ساعت 00:53

دیگه خسته شدم. . . بعد از بدو بدوی روزانه و بشور و بساب و . . . وقتی دیگه نا نداری و فقط میخوای سرتو بذاری رو بالش و ساعت ها بخوابی، تازه باید با عروسک سرو کله بزنی و انقدر لی به لالاش بذاری تا بخوابه.  وقتی نهار رو ساعت 6 میخوری درحالیکه صبحونم نخوردی. وقتی همسرت بعد خوردن شامی که با هزار بدبختی موفق شدی آمادش کنی میگه چرب بود‏!‏ وقتی یک عالمه بغض داری و همسرت میپرسه چرا ناراحتی؟ میگی ناراحت نیستم خوابم میاد و وقتی روشو کرد اون ور اشکات گوله گوله و بی صدا صورتتو خیس میکنن. 

تند تند بگم برم !  چاپ

تاریخ : دوشنبه 12 اسفند‌ماه سال 1392 در ساعت 18:58

این نیم وجبی عاشق بازیه 

هیچ وقت فکر نمیکردم بچه های یه ماهه انقد توجه داشته باشن و انقد بفهمن ! 

همیشه از این جقجقه ها بدم میومد چه خوب شد که واسش خریدم ! 

عاشق جقجقه هاشه ! 

حتی یه روزم بدون اونا سر نمیکنه . انقد زیر لب نق میزنه تا واسش بیارم و شده یک ساعت کامل منو مچل میکنه دونه دونه نشونش بدم و دونه دونه صداهاشونو که مختلفن در بیارم واسش! 

بعضی روزا انقد خوب و آرومه که اجازه میده ساعت ها پای نت و تلفن بشینم! 

بعضی روزا بلایی سرم میاره که آرزو میکنم نیم ساعت بذاره بخوابم! 

ماساژ رو خیلی خیلی خیلی دوس داره. هر چند تو نت خوندم بهتره ماساژ نوزاد از 6 هفتگی به بعد باشه . اما این خانوم کوچولو اونقدر دوس داره که نمیتونم واسش ازش بگذرم! 

وقتی باهاش صحبت میکنیم به لبام دقت میکنه و حرکات لبمون رو زیر نظر داره! 

اگه گرسنش نباشه با ناز کردن سرش و نوازش موهاش میشه خوابش کرد! 

 بابای دخملی سرما خورده شدید. از اینکه نمیتونه دخملی رو ببوسه ناراحت و دلتنگه!

نمیدونم کی گوششو سوراخ کنم.

سبد لباس چرک  چاپ

تاریخ : جمعه 9 اسفند‌ماه سال 1392 در ساعت 19:29

کار بابای عروسک شده رفتن به حمام و دیدن لباس کثیف توی سبد مخصوص دخملی و ذوق کردن واسه شستن لباساش! 

و در ادامه بلند بلند قربون صدقه ی لباسا رفتن: 

_ شلوارررررررررررررررتو بخورم!!! 

_ شورت عینکیه باباااااااااشه! 

_ آخرش یه روز قوووووووووووورتت میدم با این لباسا!  

_عروسک بابااااااشه! 

نازِ ِ بابا ، جون ِ بابا ، عشق ِ بابا ، نفس ِ بابا ، عمر ِ بابا ...  و همین جور الی آخر.... !!!!

 

صابخونمونم هر چند وقت یه بار که بهم سر میزنه میگه دیشبم صدای بابای دخملی میومد پایین!!!!!!!!

زایمان...  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1392 در ساعت 10:57

39 هفته بودم. 

جمعه بود .

پنج شنبه ی قبلش با همسری و خواهری رفته بودیم رستوران و تا مرز ترکیدن خورده بودیم

امشب هم همسر پیشنهاد داد بریم .

اصلا نمیدونم چی شد نرفتیم. خداروشکر نرفتیم !!!! وگرنه من بیچاره میشدم!

سریال ستایش رو دیدیم و مثل هر شب هر کی رفت دنبال علاقه مندی های خودش !

خواهرم وایبر. همسری لب تاب. منم با گوشی تو نی نی سایت میچرخیدم و اطلاعات کسب میکردم!

جو هر شبمون همین بود! به همسری گفتم : بابایی دخملم بیاد تو این جو افسرده میشه ها باید براش تبلت بخری اونم خودشو سرگرم کنه. وگرنه ببینه مامانشو باباشو خالش تو نت میچرخن خودش بیکاره افسرده میشه

ساعت1 شب همسری رفت لالا. ساعت 1:30 من و خواهرم هم تصمیم گرفتیم بریم لالا. همین که از جام بلند شدم متوجه شدم لباسم خیسه. بی اهمیت رفتم تو اتاق و لباسمو عوض کردم!!!!!! 5 دقیقه نشد دیدم لباسم دوباره خیس شد ! به همسری که تو خواب و بیداری بود گفتم. سریع هول کرد و گفت زنگ بزن بیمارستان. منم با آرامش داشتم دنبال شماره میگشتم. همسری هم استرس گرفته بودش میگفت اههههههه داری چیکار میکنی پس؟؟؟؟

بالاخره دفتر کلاس زایمانمو که میرفتم پیدا کردم و شماره ای که مربی داده بود گرفتم. یه خانوم خوابالو گوشی برداشت. بهش جریانو گفتم. گفت دکترت کیه؟ گفتم دکترم یزده من اونجا دکتر رفتم. گفت خب خانوم پاشو برو یزد !!!!!!!

گفتم خانوم ساعت 2 شبه چطور برم یزد بذار بیام چک شم شاید اصلا وقتم نبود. گفت میای بیا ولی گفته باشم دکتر خوشش نمیاد مریض دکترای دیگه رو بگیره!!

به خواهرم گفتم آماده شو بریم دیدم همسری هم داره تند تند جوراب میپوشه!

گفتم کجا؟ نمیخواد بیای از در بخشم راه نمیدنت تو. الکی نیا. مام میریم زود برمیگردیم! تو بگیر بخواب ساعت 6 باید بری سرکار.

محض احتیاط رفتم تو اتاق دخملی یواشکی چندتا چیز تو ساکش گذاشتم که اگه یه وقت زائیدنی بودم بچم ساک داشته باشه. آخه بیمارستانی که تو یزد قرار بود برم گفته بودن هیچی با خودمون نبریم ساک مادر و کودک میدن ( بیمارستان مرتاض) همسری دید من تو اتاق دخملی هستم داد زد اون تو داری چیکااااااااااااار میکنی چرا نمیای پس؟؟؟؟؟؟؟؟ از اتاق اومدم بیرون گفتم نصفه شبی چرا داری داد و بیداد میکنی؟ داد زد خب بیا برو دیگه !!!! ( ترسیده بود و استرس داشت) بهش گفتم استرس داری الکی به من منتقلش نکن من میدونم دارم چیکار میکنم. گفت نخییییییییررررررر نمیدونی داری هی ور میری ! الان یه اتفاقی واسه بچه بیفته چی. گفتم به نیم ساعت و یه ساعت هیچ اتفاقی نمیفته ! خلاصه دعواهامونو کردیم تا من خیالم از بابت ساک آماده شد و گذاشتمش تو اتاق دخملی. همه ی پرونده پزشکی و سونوها و آزمایشاتمو برداشتمو  زنگ زدیم آژانس. 

تو راه پله همسری اومد بغلم کرد و بوسیدم! چون دعوای بدی کردیم خخخخخخخ 

رفتیم بیمارستان. مامای شیفت بهم گفت کیسه آبم سوراخ شده و پاره نشده. پاره شده باشه شرشر آب میاد نه قطره قطره. اما باید بستری شم و بهم اجازه نمیده برم خونه و نمیتونه مسئولیت خونه رفتنمو برعهده بگیره.

بهم گفت برم پذیرش. رفتم پذیرش و پرونده تشکیل دادم و خریدای خورده ریز از داروخونه و تحویل گرفتن کیسه لوازم ضروری ( قاشق چنگال لیوان دمپایی دستمال کاغذی) ساعت شد 4 صبح. نذاشت خواهرم پیشم بمونه. آژانس گرفت رفت خونه. به همسری گفتم بستری شدم تا ساعت 6 که دکتر بیاد ببینتم. خانومه گفت من نمیتونم اجازه ترخیص بهت بدم. دکتر باید بیاد بذاره بری. همسری گفت پس دکتر اگه دید گفت باید زایمان کنی آژانس بگیر برو یزد بیمارستان خودت. اونجا نمونی هااااااااا. نذاری بهت آمپول فشار بزنن. اونجا به یکی آمپول فشار زدن مرده !!!!!!! گفتم باشه باشه باااااااااشه!

برام سرم وصل کردن. تخت کناریم یه خانومی بود داشت درد میکشید. بهش گفتم چند سانتی؟ جوابمو نداد ! بعد نیم ساعت گفتم بچه چندمته؟ جوابمو نداد ! ( بعدها فهمیدم آخرای زایمان بودن چقدر درد داره و آدم خودشم نمیشناسه حالا بخواد جواب یکی دیگه رو بده!!!! )    

ساعت 4:15

صدای آیفون زایشگاه پشت سر هم. یکی دستشو گذاشته بود رو زنگ آیفون و برنمیداشت. در که باز شد صدای گریه ی بچه... یه خانومه هراسون دوید تو زایشگاه تو راه بچش به دنیا اومده بود. هوا سرد بود بلند بلند میگفت بچم تو حیاط بیمارستان به دنیا اوووووووووومد بچم داره سرما میخوره یکی یباد بگیرتش!

ده دقیقه بعد خانومه رو آوردن پیش ما ( اتاق سه تخته بود)

خنده از رو لباش نمیرفت کلا زن شادی بود! بهم گفت زنگ زدیم اورژانس نیومد. شوهرم گفت بیا با ماشین خودمون بریم بیمارستان. تو حیاط بیمارستان خواستم از ماشین پیاده شم یهو حس کردم بچم داره میفته پایین خوب شد سریع گرفتمش !!!!!!!! بیچاره بچم اون بیرون خیلی سرد بود نکنه سرما خورده باشه خیلی بامزه بود. بهش گفتم به همین راحتی؟ گفت آره من خوش زا هستم!!! بچه اولیم از اینم راحت تر بود! اینو فهمیدم دردم گرفته بچه میخواد بیاد اونو اصلا دردم نگرفت نمیدونم چطور اومد!!!!!!! گفتم خوش به حالت والا

هر دوتاشون دختر بودن. اسمشو گذاشت الهام :) صبحم مرخص شد !

ساعت5

ماما اومد گفت پس چرا بیداری؟ بخوااااااااب که برای فردا انرژی داشته باشی ( اینجا منظورشو متوجه نشدم اما فرداش با بلایی که سرم اومد فهمیدم منظورش چی بوده خخخخخخخخخ )

بهش گفتم باشه. اما واقعا چطور انتظار داشت با هوارهای اون خانومه بغلیم خوابم ببره! دائم هم زیرم خیس میشد چندشم میشد... اون همه آب ؟؟؟؟به نظرم تا آخر زایمانم سه چهار برابر شکمم آب ریخت بیرون !! من فک میکردم آب زلالی باید باشه اما آب لزجی بود از آب دهن غلیط تر بود! اما روشن و تمیز .

ساعت یه ربع به 6

ماماهه اومد تو سرمم دوتا آمپول زد. بهش گفتم فشار بود؟ گفت نه آنتی بیوتیکه. کیسه آب که پاره میشه خطر عفونت بالا میره. بعدا فهمیدم یکی از آمپولا آنتی بیوتیک بوده! اون یکی فشار بوده! به من نگفت نترسم!!!

یه ربع از زدن آمپول نگذشته بود کمر درد گرفتم. کمر درد خفیف. همسری زنگ زد که بره سرکار؟ گفتم آره خبری نیست برو!

 

ساعت 7 

خانومه کناریم بچش دنیا اومد. خانومه خیلی هوار کرد اما اصلا نمیترسیدم. خیلی داد زد که منو ببرین سزارین من دارم میمیرم!!!!!!

اومد تو اتاق پیشم. با بچش!

لبخند میزد! باهام حرف میزد! تعجب کردم !

بهم گفت بچه دومشه و اولی پسر و این دختره!

و 8 شد .

درد داشت کم کم میومد سراغم... نمیخواستم باور کنم! کلی کار نداشته داشتم.... به پایان نامم فکر کردم... به آینه و تخت خواب خودم و همسر که میخواستم گردگیریش کنم! به اینکه راه پله مون کثیفه! به اینکه فراموش کردم باخودم قرآن بیارم سوره انشقاق و مریم بخونم... (بعدش فهمیدم هر تخت یه قرآن داره :)   )

پا شدم راه رفتم. از اتاقم رفتم بیرون قدم بزنم. ماما داد زد خانووووووووووم برو تو اتاقت !

گفتم خب بابا ترسیدم ! پس این همه تو کلاس زایمان بهمون گفتن پاشید قدم بزنید نخوابید !!!! والا !

سرمم خون پس داد. ماما گفت بس که ورجه ورجه میکنی. سر جات بشین . خواستی دسشویی بری سرم رو ببند و برو.

صبحونه آوردن حتی بهش نگاه نکردم.

همسر هم زود زود میزنگید که دکتر اومد یا نه. به همسر نگفتم درد دارم که نگران نشه و با خیال راحت سرکار باشه. نمیخواستم هنوز متوجه شه روز زایمانمه :)

هر تخت واسه خودش یه خط تلفن داشت. کم کم تلفن اتاقم داشت دائم زنگ میخورد... خواهرم، صابخونمون، دوستام...

نمیشد دو دقیقه برم دسشویی ! این تلفنه هی زنگ میخورد. یه دوستم زنگید 40 دقیقه حرف زدیم ! خیلی خوب بود ! آدم درد رو کمتر حس میکنه.

ساعت9

دکتر اومد بالا سرم و معاینم کرد

ساعت 10

به همسر گفتم آمپول فشار خوردم و دکتر هم اومده. هنوزم اصرار داشت برم یزد !

ساعت 11

خیلی دردا زیاد شدن. میرفتم دسشویی آب گرم میگرفتم رو شکم و کمرم تاثیر بسیار بسیار زیادی رو کاهش درد داشت.

ساعت12

دکتر اومد چک کرد رفت. صداش از تو سالن اومد که گفت سزارین بعدی رو آماده کنید. دور و برمو نگاه کردم هیچ مریضی نبود. به ماما گفتم کیو میگه؟ گفت تورو میگه!!!!!!

من: منو چرا؟؟؟؟؟

گفت خانوم هیچ پیشرفتی نداشتی بعد از 6 ساعت درد تازه یک سانت هستی. باید بری سزارین.

همون لحظه بغضم ترکید... اشک گوله گوله میومد پایین. گفتم نه من میخواستم طبیعی بیارم. من آمادگیشو داشتم خیلی واسش زحمت کشیدم!

اصلا به حرفام گوش نمیداد ! داشت تند تند سرم فشارمو با سرم معمولی جابه جا میکرد! داشت واسه اتاق عمل آمادم میکرد. بهش گفتم خانوووووووووم دارم میگم من نمیرم عمل!

رفت بیرون از اتاق. صداشون از سالن میومد. به دکتر گفت مریضتون رضایت نمیده بره اتاق عمل. دکتر با عصبانیت گفت مگه دست خودشه؟؟؟؟؟! بعد صدای پاش اومد تند تند اومد تو اتاق بالا سرم

گفت : از عمل میترسی؟!

چه سوال مسخره ای! اگه ترسو بودم از زایمان طبیعی باید میترسیدم نه عمل!

گفتم نه! من میخوام بچمو طبیعی به دنیا بیارم.

گفت خب خانوم وقتی نمیشه چطور؟ تو از دیشب اینجایی الان ظهره اما فقط یه سانت دهانه رحم باز شده.

اشکام گوله گوله میومد پایین

گفتم خواهش میکنم خانوم دکتر ، هررررر کاری بگین انجام میدم . روی توپ میشینم ! ورزش میکنم! راه میرم! رو صندلی میشینم اما منو الان نبرین چند ساعت دیگه بهم مهلت بدین.

دکتر خیلی عصبانی شد رفت بیرون از اتاق لباساشو عوض کنه

همون لحظه همسری زنگید به تلفن تختم (دائم باهام درتماس بود)

داشتم با گریه با همسری حرف میزدم و میگفتم دیدی چقد زحمت کشیدم! حالا میگن باید سزارین شی!

همسرم که کلا تو این زمینه (زایمان) باهم هم عقیده بودیم گفت کی میگه؟ گفتم دکتر

همون لحظه دکتر اومد تو اتاق . لباساشو عوض کرده بود و آماده رفتن بود

سرم داد زد

گفت ببین خانوم من همین جا باهات اتمام حجت میکنم. من دارم میرم . تو با این وضعیتت فقط درد میکشی تا یه روز دیگم زایمان نمیکنی. شب و نصفه شب به من زنگ نزنن بگن بیا مریض اورژانسی داری واسه عمل. من نمیام تا فردا صبح. من برم؟ گفتم برو! یه نگاه خشمگین بهم کرد و رفت.

دور و برمو نگاه کردم دیدم کلی آدم دارن منو نگاه میکنن! خدمه که اومده بود دسشویی اتاقو بشوره و 3-4 تا ماما و پرستار!

همسری که پشت خط بود همه حرفای دکتر روشنید مخصوصا که دکتر هم داشت داد میزد صداش بلند بود. یادم نیست به همسری چی گفتم اما خداحافظی کردیم و چون یه لحظه دیدم همه داشتن صحنه ی بحث من و دکتر رو نگاه میکردن شوکه شدم اشکم خشک شد یادم رفت داشتم گریه میکردم

یکی از ماماها که کم سن و سال بود از منم کوچیکتر بود اومد بالا سرم و گفت اصلا ناراحت نباش دکتر چرت گفته من کنارتم ! تو میتونی ! تو موفق میشی ! من میدونم !

یعنی عجیب روحیه داد رفت واسم توپ آورد. گفت آفرین بیا رو توپ بشین و بالا پایین بپر. اگه خسته شدی نرو رو تخت رو صندلی برعکس بشین. تونستی راه برو .

وقتی اتاق خالی شد خدمه اومد بهم گفت آفرین دختر ! آفرین ! ازت خوشم اومد  

نهار آوردن اما دلم نمیکشید بخورم! هر چی بود بیمارستان بود!

دیگه تنهام شده بودم تو اتاق. 

هر دو تا خانوم رو چون بچه داشتن منتقل کرده بودن بخش. 

دلم ضعف رفته بود دردها وحشتناک بود. تقاضای ماسک میکردم میگفتن تا 6 سانت نمیشه. پیشرفت زایمان رو کند میکنه. خواهرم که زنگ زد گفتم سریع واسم آبمیوه و خرما بگیره بیاد. خیلی زود خودشو رسوند. بهشون گفتم بذارید خواهرم بیاد تو ماساژم بده. گفتن نه خانوم تو زایشگاه که همراه راه نمیدن.

یهو قاط زدم! عصبانی شدم. گفتم اون همه کلاس زایمان واسمون گذاشتین همش پیام بازرگانی بود؟؟؟؟؟ گفتید همراه بیشترین تاثیر رو روی زائو داره گفتید دوش آب گرم داره بیمارستان. گفتید راه برید. الان هیچ کدومو نمیذارید.

خولاصه خفن پاچه گیر شده بودم دکتره رو هم اونجور دک کرده بودم دیدن حریفم نمیشن گفتن باشه خواهرشو بگین بیاد تو ! اصلااااااااااااااا فکر نمیکردم موفق شم خواهرمو بیارم تو! بسیار خرسند از این موضوع بودم و با دیدن خواهرم انرژی مضاعفی گرفتم. سریع بهم آبمیوه داد و خرما داد. قضیه دکتر رو واسش تعریف کردم! کمرمو سفت ماساژ میداد. خیلی خوب بود با ماساژ تحمل دردم بالا رفته بود. تنها بدی این بود میومدن معاینه میگفتن 2 سانت! انگار سقفو رو سرم خراب کردن.

هیوا ( از دوستان نی نی سایت) که باهام در ارتباط بود اس داد : پیشرفت تا 4-5 سانت کنده بعدش سریع پیش میره. فقط به حرف هیوا دل بسته بودم .

وقتی یه زائو میرفت تو دسشویی  5 دقیقه بیشتر طول میکشید ماماها تندی میرفتن دنبالش میاوردنش بیرون میگفتن اونجا نشین. من رفتم توالت فرنگی نشستم آب داغ باز کردم رو کمرم ده دقیقه یه ربع گذشت یه ماما اومد گفت خانوم بیا بیرون بسه دیگه. گفتم یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من باید آب گرم بگیریم رو کمرم. بیچاره اصلا ترسید ! رفت پیداش نشد ! دیگه کسی جرات نداشت بهم بگه بالا چشمت ابروه هنوزم خواهرم میگه باورم نمیشد چطور روت میشد از تو بعید بود این مدل رفتارا ! خودمم باورم نمیشه من بودم واقعا!! البته خوشحالم کم رویی رو کنار گذاشته بود اونجا. وگرنه هم سز شده بودم هم نمیذاشتن جم بخورم. فرداشم که بستری بودم مربیم اومد بهم آفرین گفت که همه کاری کردم!  

دیگه دائم ضربان قلب بچه رو چک میکردن و خودمو معاینه میکردن.

ساعت خوب 2.5 !

از درد دلم میخوااااااااااااااست دیوارای سنگی بیمارستان رو گاز بگیرم... فک میکردم دیگه آخر دنیاس. همسر که زنگید بهش گفتم من مردنی هستم و تمومه! همش دلداریم میداد قربون صدقم میرفت میگفت بیام پیشت؟ ( حالا خواهرمم به زور آورده بودم داخل ! ) بهش میگفتم بچه میخواستیم چیکار؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کاش یک دهم این دردو خودتون میکشیدین بعد میگفتین بچه بچه !  بهش میگفتم بخدا بهشتو نمیخوایم بابا اصلا بهشت مال خودتون ! 

وقتی هم گوشی رو میذاشتم صد تا فحش بهش میدادم خلاصه یه بساطی بود اصلا نمیفهمیدم چی دارم میگم ! به خواهرم میگفتم یه وقت ازدواج نکنی هااااااااااااا. مردا فولانن بهمانن !

گفتم ساعت خوبِ 2.5 ! چون اومدن معاینه و سری بهم ماسک دادن همین که ماسک آوردن بال در آوردم ! فهمیدم حداقل 5-6 سانت هستم که دادنش بهم!

جلو چشام واقا تیره و تار بود. چشام باز بود اما هیچ جارو نمیدیدم. موهای خودم با هر دوتا دستم میکشیدم انقدر محکم به دیوار مشت میزدم که استخونای انگشتام خورد میشد اگه ادامه پیدا میکرد!!!

خدا پدر پیشرفت علم رو بیامرزه! چقدر ماسک خوب بود. منو منگ منگ کرد! تو فضا بودم خواب خواب میرفتم خواب خیلی خیلی عمیق در حد بیهوشی. وقتی درد میومد بیدار میشدم و با صدای خفیف که به زور از گلوم در میومد ناله میکردم و دوباره بیهوش میشدم! اصلا نمیدونم زمان تا ساعت 4 چطور رفت که ازم ماسک رو گرفتن! گفتن برو اتاق زایمان. فقط کافی بود یه تنفس ماسک نباشه کل دردهارو تو تموم وجودم حس میکردم! مثلا وقتی از بیحسی زیاد ماسک از دستم میافتاد زمین ! خواهرم سریع ماسکو برمیداشت میداد دستم. آخراش دستم بی حس شده بود خواهرم باید برام ماسک رو نگه میداشت فقط بدیش اینه خودت میدونی کی داری نفس میدی داخل. همون موقع باید ماسک کنار دهان و بینی باشه . وقتی بازدم هست ماسک رو باید برداری. دائم این کار باید تکرار بشه...  

خواهرم گفت که به مامانم خبر داده شده و حرکت کردن تا شب میرسن پیشم.

ساعت 3:55

داد زدم سر بچم داره میاد هیچکی محل نذاشت ! کسی فکر نمیکرد منی که تا 12 هنوز 1 سانت بودم الان وقت دنیا اومدن بچه باشه. دوباره داد زدم بخدا دارررررررررررره میاد یکی بیاد! دیدم یه ماما اومد تو اتاق . دید راست میگم ! سریع بقیه رو خبر کرد!

اول ماسک رو ازم گرفتن! گفتم توروخدا تورو جون بچتون تورو جون مادرتون ماسک رو ازم نگیرید ! گفتن نمیشه خانوم واسه بچت ضرر داره. گفتم بچه میخوام چیکااااااااااااااار دارم درد میکشم!!!

گفتن از تخت بیا پایین برو اتاق زایمان.

گفتم من نمیتووووووووونم. گفتن چرا میتونی !

اومدم پایین و رفتم اتاق زایمان . گفتم چقد دیگه طول میکشه؟

گفتن 20 دقیقه.

رفتم رو تخت مخصوص

خانومه تشویقم میکرد میگفت آفرین یه زور دیگه بزنی بچه اومده

منم که کلا داشتم چرت و پرت میگفتم، گفتم بچه میخوام چیکاااااااااااااااااار؟ بندازینش تو سطل آشغال

یه سطل بزرگ هم گوشه اتاق بود میگفتم بندازینش تو اون سطله من نمیخوامششششش. کی گفته من بچه میخوام؟؟؟ من غلط بکنم دیگه بچه بخوام!   ماما خندید گفت همه موق زایمان همینو میگن دوباره چند وقت بعد میان واسه زایمان!

دقیقا ساعت شیرین و دوست داشتنی 4:00

صدای گریه ی عروسکمون

تا من جفت رو زایمان کنم خیلی فرز و سریع بندنافشو بریدن و براش لباس پوشیدن و بردنش بیرون نشون خالش دادن!

بعدش آوردنش کنار من. اولین چیزی که گفتم: این همه من درد کشیدم اون وقت تو شبیه بابات شدی

حدود 20 دقیقه بخیه هام طول کشیدو بعدش به تخت زجرآور اتاقم منتقل شدم ! این بار بدون هیچ دردی و به همراه یه نی نی جیگررررررر

آبجیم و دوستم اومدن کنارم و شروع کردن به عکس گرفتن از من و دخملی !گوشی تو بخش زایمان ممنوع بود اما از قضا سرپرست شیفتی که من زایمان کردم زندایی دوستم بود به خاطر همینم گذاشته بودن با خواهرم و گوشیاشون بیان تو!  

ساعت بین 6 تا 7 

 منتقل شدم بخش زنان 

همسری اومد بیمارستان. نمیذاشتن بیاد تو. خودم رفتم بیرون از بخش و با هم نیم ساعتی رو نیمکت سالن نشستیم و گفتیم و خندیدیم بعد همش بوسم میکرد ملت نگاه میکردن

پرستار هم تو بخش دنبال من میگشته بهم آمپول بزنه بعد همش میگفته پس این زائو کجاس! خواهرمم الکی میگفته رفته دسشویی! نیم ساعت بعد اومده گفته نیومد؟؟؟؟ آخه چقد دسشویی!

شب بیمارستان خوابیدیم صبح ساعت 11 با دخملی مرخص شدیم !  

 

روز زایمان چون کسی خونه نبود 100 تا از ماهیام به وضعیت بی اکسیژنی افتادن و تلف شدن...

هر کس سوال پرسید آدرس وب هم بذاره که سریع جواب بدم. وگرنه باید دنبال آدرس بگردم و ممکنه از خیرش بگذرم!

   1       2       3    >>
baby development