X
تبلیغات
رایتل

عنوان نداره فعلا !  چاپ

تاریخ : جمعه 4 مرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 00:40

امشب سر افطار یهو با هم دستمون میره طرف قاشق عسل ! من سریع دستمو پس میکشم که همسر اول عسل برداره. 

اونم انگار نه انگار منم میخواستم عسل بردارم خیلی رله به کارش ادامه میده!  

میگم: اصلا مثل من از خود گذشته نیست ! بعد میبینم عسل رو میذاره روی نونی که دستش بود و اونو میاره طرف دهن من ! خدای من !  همسرم این قضاوت زودهنگاممو ببخش   

آقا خب تقصیر من نبود. ایشون اصلا از خودگذشتگی بلد نبود ! اصن فکرشم نمیکردم !  

 

نمیدونم بهتون گفته بودم یا نه ! با دوستم شراکتی یه بوتیک داریم ! بعدشم قراردادمون تموم شده و یه چند وقتیه درگیر اسباب کشی هستیم چون صاحب مغازه ی نامرد الکی اجاره رو برد بالا. جوری که واقعا نمی ارزید. اصلنمممممممممم فکرشو نمیکرد ما جمعش کنیم چون جا افتاده بودیم اونجا و تقریبا همه میشناختن مغازمونو. اما من انقد از دست طرف عصبانی بودم که به شریکم گفتم برای نواختن مشت محکمی بر دهان استکبار هم که شده خالی میکنیم اینجارو! دوستمم شدیدا موافق بود با من ! اول طی چند روز قشنگگگگگگ مغازه رو خالی کردیم بعدش  زنگ زدم به صاحب مغازه و گفتم ببخشید کی میتونید بیاید کلید رو تحویل بدم؟  اصن شوکه شده بود!!!!!!!! چون سال های سال بود اون مغازه خالی بود و همین جا میتونم اطمینان 100% بدم که تا سال های سال هم کسی اونجا رو اجاره نخواهد کرد !! ولی عجب دلم خنک شد! نتیجه طمع کاری همینه دیگه! میخواست طمع نکنه به اجاره ی بیشتر ! پشت تلفن همچین به خواهش تمنا افتاده بود که خالی نکنید ! و دخترم اینجا شما جا افتاده بودید و الان همه جا حرف جنسای شیک شماست و ... !

بعدشم من چون روز آخری هیچ خاطره ی خوشی نداشتم (صحنه ی دیدن آقا موشه!  ) حتی اگه قرارداد هم داشتیم اونجا نمیموندم !  

اینارو گفتم که اینو بگم: 

چقده وراجم !  این هم مقدمه بافتم! هیچی دیگه چند شبه که من ساعت 1  و 2 نیمه شب میام خونه و بالاخره کارای دکور زنی تموم شد و فقط مونده ویترین هامونو که 4 تا هستن 3 تا خیلی بزرگ و یکی متوسط ، ببریم. از اونجایی که تو کارهای قبلی همسر دوستم خیلی کمکمون کرده بود من دیگه واقعا خجالت میکشیدم و از همسر خواستم امشبه رو بیاد کمک که ویترین ها رو ببریم. از همسر انکار و از من اصرار... از سر افطار بحث شروع شد تا بعد فیلم "مادرانه" همش میگفت خانومم اصلا حرفشم نزن ! خیلی خستم و ... . من هر چی میگفتم فقط نیم ساعت. خواهش میکنم. کلی هم خودمو لوس کردم. کلی هم گفتم نی نی میگه مامانمو حمایت کن! بعدش گفت :آدم یه زن زبون نفهم داشته باشه برای 7 پشتش بسه ! پسرم و پسرش و پسرش و پسرش و .... نیازی به زن گرفتن ندارن ! منم اصلا کم نیاوردم گفتم آدم یه شوهر داشته باشه که نه حامی باشه نه کمک کن باشه برای هفت پشتش بسه دخترم و دخترشو دخترشو دخترشو.... نیازی به شوهر ندارن !  گفت بسه دیگه حرف نزن میخوام بخوابم! گفتم آهان ! تو امشب بیا قول میدم 3 روز باهات حرف نزنم! گفت قبوله ! ( آخه همیشه میگه انقد حرف میزنی نمیذاری استراحت کنم یا میگه حرفات شب موقع خواب تو تخت خواب یادت میاد! )  

خلاصه این طوری شد که با کلی اصرار و قبول هر گونه خفت و خواری! تونستم راضیش کنم. قرار بود دوستم وانت فامیلشونو جور کنه و ساعتای 11 اینا خبر بده . دوستم زنگ زد و گفت وانت جور نشده !!!!!!!!!!! یعنی همون جااااااااااااااااا میخواستم بگیرم خفش کنم !!!!!!! وقتی پای تلفن گفتم یعنی چی امشب جور نشده؟؟ دیدم همسر داره زیر زیرکی میخنده  و نیشش وا شده !!!!  هیچی دیگه به همین راحتی ضایع شدم رفت ! بعدش که تلفنو گذاشتم همین آقا که چشاشو رو هم گذاشته بود و همش تظاهر به خستگی شدید میکرد و همش میگفت از شدت خواب دارم میمیرم همچین شاد و شنگول شده بود و هی تلویزیون رو این کانال اون کانال میکرد دنبال یه فیلم خوب میگشت !!!!!!!!!!!

baby development