X
تبلیغات
رایتل

....  چاپ

تاریخ : دوشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1392 در ساعت 23:41

سعی میکنم فردا حتما کامنت هارو تایید کنم. ببخشید. باور کنید تایید کردن و جواب دادن با گوشی خیلی سخته. 

 

دلم برای عشقم خیلی تنگ شده خیلی زیااااااااااااااااد. یه بغض تو گلومه هر آن ممکنه بترکه! 

 

هفته ی پیش دوشنبه بود که خیلی اتفاقی راهی قم و از اونجا با ماشین اصفهان راهی تهران شدم. فقط شانس آوردم با ماشین ساعت قبلی اصفهان بودم ! وگرنه 100% تو تصادف میبودم! ساعت11 اینای شب رسیدم تهران. سه شنبه رو رفتم دنبال یه سری کارام تو بهارستان و ولیعصر. یاد روزای متر کردن ولیعصر با شوهرم یا دوستام یاخواهرشوهرم و ... افتادم! دیگه پیش میاد یه روزی بازم این کارو کنم؟! دیگه دارم "مادر" میشم! 

  

به خواهر شوهرم گفتم خیلی دلم میخواد تجریشم بریم. شاید دیگه نتونم حالا حالاها. قرار شد 5 شنبه بریم اما نشد. 

 

4 شنبه ساعت 5 صبح رفتم شمال. استادمو دیدم. وقتی فهمید باردارم اولش متاسف شد و بعدش گفت خب حالا که شده!!!! 

 

واقعا ممنونم از این دلداری ! بعدش  گفت به همون حاج آقاتون بگو کارای پایان نامه و آزمایشگاتو انجام بده. یعنی اینو گفت انقد خجالت کشیدم   

یعنی استادمون بدونه بابای بچه چقد تنبله کارای خودشم انجام نمیده ! خرید خونم با منه! کلا دیگه منو از ادامه تحیصل منصرف میکنه ! 

 

همچین خانوم بارداری فعالی هستم من ، که بعد از دیدن استاد از شمال برگشتم و ساعت 11 شب تهران بودم  

5 شنبه هم که قرار بود بریم تجریش نشد و صبح رفتیم قم. تازشم اگه تهران میموندم دیگه باید قید تجریش رو میزدم و میرفتم شریعتی که ماموریتی که استاد داده بودن رو به انجام برسونم که خواهرشوهر مهربون چون بچم دختره و ایشون عاشق دختر هستن این ماموریت رو بر دوش گرفت و به همین خاطر که بچه دخمله حاضره همه کاری برام کنه! 

خولاصه ظهر قم بودیم و متوجه شدم همسر دیشبش نیمه شب اومده خونه و سرکار نرفته و خونس. فرداشم که جمعه بود نرفت سرکار. بعد من کلی حرص زدم خب میومدی اینجا. که بنده خدا آهم گرفت و کارخونه دوباره خوابید و ساعت 5 عصر جمعه دوباره مجبور شد بره کارخونه. بعدش من کلی بهش افتخار کردم که همچین شوهر مهندسی دارم که وقتی کارخونه میخوابه باید حتما باشه تا دوباره راه بیفته  دیگه یادم رفت اصلا بهش زنگ بزنم ببینم نصفه شب کی رفت خونه !!!! بس که دلم تنگ شده بود  ( نه خدایییش دلم یه ریزه شده بود اما خب کار زیاد داشتیم اصلا یادم میرفت همسر سرکاره! ) 

 

شنبه هم خیلیییییییییی روز پر استرسی بود.  

_داشتن مهمون از شهرای مختلف که برای عروسی اومده بودن. اصفهان ، خرم آباد ، زنجان ، آمل ، تهران. دیگه  بابام گفت شب بعد از عروسی برای خواب زنونه مردونش کنیم ! طبقه بالا خانوما، پایین آقایون ! همینم شد.  

_ رفتن آرایشگاه و آتلیه و هماهنگی کارا ! و اینکه وطاش یه کارای جزئی از خونه ی عروس و دومادُ یادمون میومد که مونده ! 

این وسط ساعت 3 یادم اومد عشقم گفته بود ظهر راه میفته بیاد. زنگ زدم بهش و دیدم بله همسریم تو راه هستن. بعد از اون حادثه خیلی ترسیدم.فقط براش آرزوی سلامتی کردم از خدا. 

ساعت 8 بود که رفتم خونه ی مادربزرگ همسر که نزدیک تالار بود. زنگیدم به عشقم گفت نزدیکه و داره میرسه. از تالار زنگ زدن که بیا دیگه ما باید زودتر از مهمونا اونجا باشیم. گفتم باشه میام حالا. دلم برای همسر یه ذررررررره شده بود. دلم میخواست برسه حتی یه ثانیه شده ببینمش بعد برم تالار. که آخرشم شد و دیدمش ! اما انقد خسته و داغون و بداخلاق بود  منم از اونجایی که زن با درک و شعور بالایی هستم !!!!!!! درکش کردم و  ازش ناراحت نشدم. بعد از دیدنش سریع رفتم تالار.

عروس دوماد (خواهرم و برادرشوهرم) اومدن و همه چی خیلی خوب بود به جز چندتا اختلاف سلیقه ی کوچیک که باعث ناراحتی عروس (خواهرم) شد و ... وقتی موقع کادو دادن شد همسریم اومد قسمت زنونه و از چند دقیقه ای که کنار هم بودیم لذت بردیم ! اخلاقشم خوب شده بود  کلافگی راه و اتوبوس رفع شده بود! 

بعد از عروس کشون جلوی درِ خونه ی عروس و دوماد همسر منو صدا زد و کلی با هم حرف زدیم. رفته بودیم تو تاریکی یه گوشه وایساده بودیم! اصلا متوجه دور و بر نبودیم! وقتی سر بلند کردیم همه رفته بودن خونه هاشون! فقط ماشین عروس مونده بود و خونواده ی همسر! بابام زنگ زد به گوشیم گفت اِ الان دیدیم نیستی ! بیایم دنبالت؟

  گفتم نه پدرشوهرم منو میرسونه. بعدش چون فکر میکردم خونمون شلوغه و همسر هم سرماخورده بود و حال نداشت خسته هم بود و از همه مهم تر خونمون زنونه مردونه شده بود! و نمیشد کنار هم باشیم بهش گفتم برو خونه مادربزرگت که راحت باشی. دلم براش لک زده بود اما خودمم نمیتونستم باهاش برم چون دوستام از راه دور اومده بودن برای این عروسی و میخواستم پیششون باشم ! هر چند خیلی زود گذشت :( 

از هم جدا شدیم  رفتم خونه خودمون.دیگه هم ندیدمش هنوز :(  

قرار شد فرداش ظهر با هم بیایم خونه ی عشق. اما بلیط گیرمون نیومد. همسر گفت حالا که بلیط نیست بیا بریم تهران من برم دانشگاه دنبال پایان نامم. بهش گفتم نه من تهران نمیام کلی کار دارم باید برگردم. گفت میخوای تنها بمونم؟  گفتم خب نمیتونم باهات بیام. دیگه همسر با بی میلی تنها رفت تهران. ( تلفنی بود همش. اصلا همو ندیدیم) منم صبح فرداش که میشه امروز اومدم طرف یزد  الانم تو خونه تنهام. همسر اصلا راضی نبود برگردم. میگفت بادارری دوس ندارم تنها بخوابی بترسی. اون همه تنها خوابیدم اما از وقتی حامله شدم خود به خود میترسم. از همه چی.  

بهش قول دادم کسیو بیارم. قراره دوستم بیاد هنوز نیومده. 

 

از چهره ی شهر بگم براتون که واقعا دلم گرفت... خیلی سخت بود... 

 

3 تا خیابون رفتم 14 تا خونه ی عزادار دیدم... شهرداری شهر بیلبورد بزرگ تسلیت زده بود... وقتی با آژانس از کنار مزار رد شدم شلوغه شلوغ بود حتی از 5 شنبه های آخر سال شلوغ تر... 

تقریبا اکثر مردم سیاه پوش بودن. از اینکه صابخونمون آمار جدید بهم داد و فهمیدم دیگه کیا تو حادثه بودن و فوت شدن... 

فردا صبحم باید برم تو شهر. نمیتونم چهره ی شهرُ انقدر غمگین ببینم...  

 

خدایا دلم برای نفسم یه ذره شده. خواهش میکنم به سلامت برش گردون. 

فردا شبم تنهام. همسری اگه تو تهران فردا کارش تموم شه  شب راه میفته ان شاالله صبح اینجاس. دیگه از سفرای شب متنفرم... کاش مجبور نبودیم انقدر تو جاده باشیم...  

خدایا همه ی مسافران و مسافرِ منُ سالم به مقصد برسون. 

 

یادم نبود از نی نی براتون بگم. دائم در حال تکون خوردنه. شکم هم درآوردم کلی  طوریکه هم آرایشگر و هم عکاس و هم همه ی فامیل تو عروسی فهمیدن نی نی دارم ! 

baby development