X
تبلیغات
زولا

دیدار یار :D  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 27 شهریور‌ماه سال 1392 در ساعت 15:35

صبح ساعت شش و نیم همسری رسید :) باید زودی میرفت سرکار! از در که اومد تو ، بعدِ یه بغل طولانی ، گفت بوست نمیکنم چون سرما خوردم  بعدش تند تند رفت وضو گرفت نماز خوند و مسواک زد که بره سر کار. قبلش اومد کنارم دراز کشید تا یک دقیقه وقت باقی مونده رو پیشم باشه اما من سفت بغلش کردم گفتم نمیشه یه کم بمونی، بعد بری  اونم که از خدااااااااااااش بود من همچین پیشنهادی بدم  سریع قبول کرد  بهش گفتم زنگ بزن به دوستت اگه سرکار میره و میشه باهاش بری ، پیشم بمون وگرنه ارزش نداره با سرویس نری و اون همه کرایه آژانس بدی (آخه کارخونه 30 کیلومتر بیرون از شهره) همسری هم که میترسید یه وقت شاید دوستش نره گفت نه ! زنگ نمیزنم، ایشالا که دوستم هست باهاش میرم !  دوستش معمولا ساعت 7:15 میره. دیگه 10 - 15 مین وقت داشتیم ! همچین آدمایی هستیم ما ! به خاطر 10 -15 دقیقه با هم بودن حاضریم ریسک احتمال مجبور شدنِ گرفتنِ ِ آژانس رو بپذیریم !  دوباره همسر یادآوری کرد چون سرما خوردم بوسِت نمیکنم ! ای بابا ! حالا انگار من اصرار دارم بوسَم کن!   همش دست و پامو میبوسید، آخرشم طاقت نیاورد صورتمو بوسید  انقدرررررررررررررر اون چند دقیقه زود گذشت انگار چند ثانیه گذشته  بعدش زنگ زد به دوستش. خداروشکر دوستش گفت اینجاس و داره میره سرکار. عشقم به کمک من در عرض 30 ثانیه آماده شد! و پرید رفت سرکوچه که به دوستش برسه با هم برن. من موندم و خماریِ اون چند دقیقه  بودن با همنفسم! انگار خواب دیده بودم ! 

منتظرشم ایشالا ساعت 5 بیاد و این بار یه دل سیر کنار هم باشیم. 

 

خدایا ، شکرت.

baby development