X
تبلیغات
رایتل

وقتی همه ی اعضای خانواده...  چاپ

تاریخ : دوشنبه 16 دی‌ماه سال 1392 در ساعت 10:34

خجالت میکشم از شوهرم 

دیشب بعد از 13 ساعت از سر کار اومده خونه تو اوج خستگی تا ساعت 3 نیمه شب تو حموم برای من آکواریوم های سنگین شسته و جابه جا کرده و با نمک غلیظ ضد عفونی کرده و دستش از نقاط مختلف برش عمیق خورده و خون رفته و ...   

غرغر هایی زیر لب کرد! فکر کنم با خودش گفته آخه اینم زنه من گرفتم! حیف که دیگه دیره بچه داره ازم!  صبحم ساعت 6 دیدم که چه سخت بیدار شد رفت سر کار ... 

 

خجالت میکشم از بابام 

کارشو ول کرده ساعت 6 صبح از قم راه افتاده از جاده قدیم رفته به طرف اصفهان که ماهیارو بگیره و بیاد به طرف یزد بده به من و بعدش برگرده قم  

 

خجالت میکشم از خواهرم 

پارسال بعد اون همه سختی و برو بیا که واسه پایان نامه خودش داشت و کشیدن اون همه سنگ سنگین از این سر تهران به اون سر تهران حالا  این بار باید جور درس منم بکشه... ( خواهری همراه بابام داره میاد دیگه تا آخرش پیشم باشه کمکم کنه) 

 

و... 

درگوشی میگم، 

خجالت میکشم از دخترم! 

شما بهش نگید! 

بذارین وقتی بزرگ شد ، پایان نامه دار شد ! دید چقدر سختی داره اون موقع بهش میگم شاید درکم کنه! 

دیشب بعد از خوابیدن همسر تا ساعت 4 صبح من با سطل و قابلمه بیش تر از 70-80 بار مسیر سینک ظرفشویی تا آکواریوم ها رو با ظرف آب طی کردم تا آکواریوم ها رو تونستم پر از آب کنم و تا صبح کلرزدایی بشن برای ورود ماهیا آماده بشن. میدونم به دختر گلم فشار اومد. 

با مشت و لگدهایی که نثارم میکرد میگفت مامان، جونِ هر کی دوس داری بسه دیگه بذار بخوابیم ! 

تازه وقتی هم رفتم بخوابم چه خوابی ... همون دو -  سه ساعتی که خوابیدم رو کابوس دیدم... انقدر تو خواب استرس و وحشت داشتم که به بچمم قطعا فشار اومده. اولش خواب دیدم به جای کپور آقاهه کلی گوپی داده به بابام!!!! و وقتی من در کیسه رو باز کردم و به جای ماهیای خاکستری کلی ماهیای رنگارنگ خوشگل ریزه میزه دیدم جا خوردم و بعدش داشتم تو خواب دیوونه میشدم! 

بعدش خواب دیدم چون دیشب کلی چیزای سنگین بلند کردم بچم تو شکمم زبووووووووووووونم لال مرده. سر این یکی خواب که فقط عین جن زده ها از خواب پریدم و با سرعت خیلی بالایی از حالت دراز کش به حالت نشسته در اومدم که این خودش برای بچه خیلی بده... بعد شروع کردم به ضربه زدن به شکمم که بچه بیدار شه و یه تکون هر چند کوچیک بخوره من فقط خیالم راحت بشه زنده س ! شاید یکی منو تو اون حالت میدید خندش میگرفت... اما انقدرررررررر اون لحظه استرس داشتم هیچ وقت تو زندگیم اون  طور نبودم. نمیدونم تکون خورد یا نخورد که آروم دراز کشیدم و نفس عمیق کشیدم و خواب رفتم... با یه کابوس دیگه بیدار شدم که یادم نیست چی بود و ترجیح دادم هر چند دیشب نخوابیدم، همون بهتر نخوابم و پاشم به بقیه کارام برسم! 

 

 

اینجا اول راهه... 

دیروز از صبح تا ظهر پای تلفن بودم کل شهرستانای اطراف تماس گرفتم و من نتونستم یه "اتوکلاو" پیدا کنم این اطراف! 

خیلی برام دعا کنید. کلی نذر و نیاز کردم! 

نمیخوام انرژی منفی بدم به خودم... اما اگه آزمایشا خدای نکره جواب نده همه ی این پروسه باید از اول طی شه... وای نه! خدایا خواهش میکنم....من تمام سعی خودمو میکنم... خواهش میکنم ... 

 

 

 

طولانی شد اما از کودک درون هم بگم برای خیلیا که پرسیده بودین: 

چهارشنبه رفتم دکتر . گفتن جفت کاملا رسیده آب دور بچه کمه و شدیدا باید حرکات بچه رو کنترل کنم و اگه یه مدتی تکون نخورد سریع برم بیمارستان برای نوار قلبش و اینکه دکتر گفت احتمال بسیار بسیار زیاد زایمان پیش از موعد خواهم داشت و چون موقعیت جنینم خطرناکه و احتمال مدفوع داره روزی 3-4 ساعت پیاده روی کنم تا زودتر زایمان شروع بشه. دخترم از حالت بریچ تغییر موضع داده بود و سفالیک شده بود ( نوع طبیعی) دیروز فقط تونستم دوساعت پیاده روی کنم! واسه همونم کلی خسته شدم. بعدشم، من کل شهر رو دور بزنم فکر نمیکنم 4 ساعت بشه خب !  

 

یه نفر آدرس وبلاگ اکبرعاقا رو واسم بذاره ممنون!

baby development