X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

کمی خواب...  چاپ

تاریخ : یکشنبه 20 بهمن‌ماه سال 1392 در ساعت 12:22

بابای بچه ساعت 6.5 رفته سرکار 10 شب در نهایت خستگی اومده خونه. یه دوش گرفته و رفته تو تختخواب. منم که کل دیروز به عز و التماس افتادم دخملی نیم ساعت بخوابه منم بخوابم. اما دریغ از 5 دقیقه. خلاصه گفتم ما هم میایم تو تختخواب زود بخوابیم! 

صحنه: تختخواب دونفره ی ما . عرضی خوابیدیم ( 90 درجه چرخیدیم که جا بیشتر باشه بچه رو یه وقت له نکنیم! ) ترتیب قرار گیری : من قسمت بالای تخت . دخملی با بند و بساطش!!! وسط تخت . بابای دخملی انتهای تخت با فاصله ی بسیار از دخملی! از ترس ضربه به بچه! 

 خب حالا لامپارو خاموش کنیم لالا کنیم! 

دخملی :  

من: دخترم ، عشقِ مامان ، بعد از این همه ساعت لطفا یه ارفاقی بهم کن ! یه کوچولو بخواب! 

دخملی :  

بابای دخملی : زینب خواااااااااااااااااااااااااهش میکنم هرکاری میکنی بکن !!!!!!! فقط امشبو بخوابه که دارم از خستگی میمیرم فردام باید 6 صبح برم! 

من:  

 

و اینگونه شد که اینجانب تا وقتی خروس همسایه پشتی شروع کرد به خوندن نقش پستونک دخملی را بازی کردم 

یعنی رسما خود ِ خود پستونک بودم. چون خانوم نه شیر میخوردن ( گرسنه نبود ) نه ول میکرد! میخواست هم باشه هم شیر نخوره. هر چی با زبان خوش گفتم دخترجان خیالت راحت مال خودته به کتش نرفت که نرفت! 

 

حتی کار به جایی کشید که منی که شدیدا با شیئی به نام پستونک مخالفم رفتم از سیسمونی خانوم پستونکشو آوردم با آب جوش ضدعفونی کردم گذاشتم دهنش ( در این حد کلافه شده بودم ) اما خانوم کوچولو اوغ زدن !!!!!!! و پستونک رو پس زدن!

baby development