X
تبلیغات
رایتل

دقایقی جدا از خانوم کوچولو  چاپ

تاریخ : یکشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1392 در ساعت 19:19

چند وقتی بود میخواستم برم بانک کار داشتم. با همسر کلی نقشه ریختیم. اینکه یه روز مرخصی بگیره بمونه پیش دخملی من برم و سریع برگردم. اینکه من زنگ بزنم بانک چون میشناسنم شاید قبول کردن همسر به جای من بره پولمو جابه جا کنه. 

امروز صبح طبق نقشه قبلی من و دوستم (دیروز عصر ریختیم) من رفتم خونه دوستم. دخملی رو گذاشتم اونجا و با ماشین دوستم ساعت 13 رفتم بیرون از خونه و ساعت13:25 خونه بودم! 

همین که رسیدم خونه ی دوستم رفتم دخملی رو بغلش کردم. برای 25 دقیقه چنان دلم تنگ شده بود انگار 25 روز بوده! 

تازه فهمیدم من چقدر به این موجود کوچولو وابسته شدم  

حالا از حسم تو خیابون و بانک بگم واقعااااااااا  حس عجیبی بود.... 

احساس میکردم یه زندونی بودم که امروز بهم مرخصی دادن! همه چی واسم رنگ تازگی داشت! خیابون، ماشینا ، مغازه ها ، خونه ها و کوچه ها !  واسه منی که هر روز از صبح تا غروب بیرون بودم عجیبه که اینطور خونه نشین شدم . خدا همراه با مادر شدن اراده ای تو وجودمون میذاره که باعث شده من این همه روزخونه باشم و خودم متوجه نباشم! به عشق نی نی کوچولو!

baby development