X
تبلیغات
رایتل

زایمان...  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن‌ماه سال 1392 در ساعت 10:57

39 هفته بودم. 

جمعه بود .

پنج شنبه ی قبلش با همسری و خواهری رفته بودیم رستوران و تا مرز ترکیدن خورده بودیم

امشب هم همسر پیشنهاد داد بریم .

اصلا نمیدونم چی شد نرفتیم. خداروشکر نرفتیم !!!! وگرنه من بیچاره میشدم!

سریال ستایش رو دیدیم و مثل هر شب هر کی رفت دنبال علاقه مندی های خودش !

خواهرم وایبر. همسری لب تاب. منم با گوشی تو نی نی سایت میچرخیدم و اطلاعات کسب میکردم!

جو هر شبمون همین بود! به همسری گفتم : بابایی دخملم بیاد تو این جو افسرده میشه ها باید براش تبلت بخری اونم خودشو سرگرم کنه. وگرنه ببینه مامانشو باباشو خالش تو نت میچرخن خودش بیکاره افسرده میشه

ساعت1 شب همسری رفت لالا. ساعت 1:30 من و خواهرم هم تصمیم گرفتیم بریم لالا. همین که از جام بلند شدم متوجه شدم لباسم خیسه. بی اهمیت رفتم تو اتاق و لباسمو عوض کردم!!!!!! 5 دقیقه نشد دیدم لباسم دوباره خیس شد ! به همسری که تو خواب و بیداری بود گفتم. سریع هول کرد و گفت زنگ بزن بیمارستان. منم با آرامش داشتم دنبال شماره میگشتم. همسری هم استرس گرفته بودش میگفت اههههههه داری چیکار میکنی پس؟؟؟؟

بالاخره دفتر کلاس زایمانمو که میرفتم پیدا کردم و شماره ای که مربی داده بود گرفتم. یه خانوم خوابالو گوشی برداشت. بهش جریانو گفتم. گفت دکترت کیه؟ گفتم دکترم یزده من اونجا دکتر رفتم. گفت خب خانوم پاشو برو یزد !!!!!!!

گفتم خانوم ساعت 2 شبه چطور برم یزد بذار بیام چک شم شاید اصلا وقتم نبود. گفت میای بیا ولی گفته باشم دکتر خوشش نمیاد مریض دکترای دیگه رو بگیره!!

به خواهرم گفتم آماده شو بریم دیدم همسری هم داره تند تند جوراب میپوشه!

گفتم کجا؟ نمیخواد بیای از در بخشم راه نمیدنت تو. الکی نیا. مام میریم زود برمیگردیم! تو بگیر بخواب ساعت 6 باید بری سرکار.

محض احتیاط رفتم تو اتاق دخملی یواشکی چندتا چیز تو ساکش گذاشتم که اگه یه وقت زائیدنی بودم بچم ساک داشته باشه. آخه بیمارستانی که تو یزد قرار بود برم گفته بودن هیچی با خودمون نبریم ساک مادر و کودک میدن ( بیمارستان مرتاض) همسری دید من تو اتاق دخملی هستم داد زد اون تو داری چیکااااااااااااار میکنی چرا نمیای پس؟؟؟؟؟؟؟؟ از اتاق اومدم بیرون گفتم نصفه شبی چرا داری داد و بیداد میکنی؟ داد زد خب بیا برو دیگه !!!! ( ترسیده بود و استرس داشت) بهش گفتم استرس داری الکی به من منتقلش نکن من میدونم دارم چیکار میکنم. گفت نخییییییییررررررر نمیدونی داری هی ور میری ! الان یه اتفاقی واسه بچه بیفته چی. گفتم به نیم ساعت و یه ساعت هیچ اتفاقی نمیفته ! خلاصه دعواهامونو کردیم تا من خیالم از بابت ساک آماده شد و گذاشتمش تو اتاق دخملی. همه ی پرونده پزشکی و سونوها و آزمایشاتمو برداشتمو  زنگ زدیم آژانس. 

تو راه پله همسری اومد بغلم کرد و بوسیدم! چون دعوای بدی کردیم خخخخخخخ 

رفتیم بیمارستان. مامای شیفت بهم گفت کیسه آبم سوراخ شده و پاره نشده. پاره شده باشه شرشر آب میاد نه قطره قطره. اما باید بستری شم و بهم اجازه نمیده برم خونه و نمیتونه مسئولیت خونه رفتنمو برعهده بگیره.

بهم گفت برم پذیرش. رفتم پذیرش و پرونده تشکیل دادم و خریدای خورده ریز از داروخونه و تحویل گرفتن کیسه لوازم ضروری ( قاشق چنگال لیوان دمپایی دستمال کاغذی) ساعت شد 4 صبح. نذاشت خواهرم پیشم بمونه. آژانس گرفت رفت خونه. به همسری گفتم بستری شدم تا ساعت 6 که دکتر بیاد ببینتم. خانومه گفت من نمیتونم اجازه ترخیص بهت بدم. دکتر باید بیاد بذاره بری. همسری گفت پس دکتر اگه دید گفت باید زایمان کنی آژانس بگیر برو یزد بیمارستان خودت. اونجا نمونی هااااااااا. نذاری بهت آمپول فشار بزنن. اونجا به یکی آمپول فشار زدن مرده !!!!!!! گفتم باشه باشه باااااااااشه!

برام سرم وصل کردن. تخت کناریم یه خانومی بود داشت درد میکشید. بهش گفتم چند سانتی؟ جوابمو نداد ! بعد نیم ساعت گفتم بچه چندمته؟ جوابمو نداد ! ( بعدها فهمیدم آخرای زایمان بودن چقدر درد داره و آدم خودشم نمیشناسه حالا بخواد جواب یکی دیگه رو بده!!!! )    

ساعت 4:15

صدای آیفون زایشگاه پشت سر هم. یکی دستشو گذاشته بود رو زنگ آیفون و برنمیداشت. در که باز شد صدای گریه ی بچه... یه خانومه هراسون دوید تو زایشگاه تو راه بچش به دنیا اومده بود. هوا سرد بود بلند بلند میگفت بچم تو حیاط بیمارستان به دنیا اوووووووووومد بچم داره سرما میخوره یکی یباد بگیرتش!

ده دقیقه بعد خانومه رو آوردن پیش ما ( اتاق سه تخته بود)

خنده از رو لباش نمیرفت کلا زن شادی بود! بهم گفت زنگ زدیم اورژانس نیومد. شوهرم گفت بیا با ماشین خودمون بریم بیمارستان. تو حیاط بیمارستان خواستم از ماشین پیاده شم یهو حس کردم بچم داره میفته پایین خوب شد سریع گرفتمش !!!!!!!! بیچاره بچم اون بیرون خیلی سرد بود نکنه سرما خورده باشه خیلی بامزه بود. بهش گفتم به همین راحتی؟ گفت آره من خوش زا هستم!!! بچه اولیم از اینم راحت تر بود! اینو فهمیدم دردم گرفته بچه میخواد بیاد اونو اصلا دردم نگرفت نمیدونم چطور اومد!!!!!!! گفتم خوش به حالت والا

هر دوتاشون دختر بودن. اسمشو گذاشت الهام :) صبحم مرخص شد !

ساعت5

ماما اومد گفت پس چرا بیداری؟ بخوااااااااب که برای فردا انرژی داشته باشی ( اینجا منظورشو متوجه نشدم اما فرداش با بلایی که سرم اومد فهمیدم منظورش چی بوده خخخخخخخخخ )

بهش گفتم باشه. اما واقعا چطور انتظار داشت با هوارهای اون خانومه بغلیم خوابم ببره! دائم هم زیرم خیس میشد چندشم میشد... اون همه آب ؟؟؟؟به نظرم تا آخر زایمانم سه چهار برابر شکمم آب ریخت بیرون !! من فک میکردم آب زلالی باید باشه اما آب لزجی بود از آب دهن غلیط تر بود! اما روشن و تمیز .

ساعت یه ربع به 6

ماماهه اومد تو سرمم دوتا آمپول زد. بهش گفتم فشار بود؟ گفت نه آنتی بیوتیکه. کیسه آب که پاره میشه خطر عفونت بالا میره. بعدا فهمیدم یکی از آمپولا آنتی بیوتیک بوده! اون یکی فشار بوده! به من نگفت نترسم!!!

یه ربع از زدن آمپول نگذشته بود کمر درد گرفتم. کمر درد خفیف. همسری زنگ زد که بره سرکار؟ گفتم آره خبری نیست برو!

 

ساعت 7 

خانومه کناریم بچش دنیا اومد. خانومه خیلی هوار کرد اما اصلا نمیترسیدم. خیلی داد زد که منو ببرین سزارین من دارم میمیرم!!!!!!

اومد تو اتاق پیشم. با بچش!

لبخند میزد! باهام حرف میزد! تعجب کردم !

بهم گفت بچه دومشه و اولی پسر و این دختره!

و 8 شد .

درد داشت کم کم میومد سراغم... نمیخواستم باور کنم! کلی کار نداشته داشتم.... به پایان نامم فکر کردم... به آینه و تخت خواب خودم و همسر که میخواستم گردگیریش کنم! به اینکه راه پله مون کثیفه! به اینکه فراموش کردم باخودم قرآن بیارم سوره انشقاق و مریم بخونم... (بعدش فهمیدم هر تخت یه قرآن داره :)   )

پا شدم راه رفتم. از اتاقم رفتم بیرون قدم بزنم. ماما داد زد خانووووووووووم برو تو اتاقت !

گفتم خب بابا ترسیدم ! پس این همه تو کلاس زایمان بهمون گفتن پاشید قدم بزنید نخوابید !!!! والا !

سرمم خون پس داد. ماما گفت بس که ورجه ورجه میکنی. سر جات بشین . خواستی دسشویی بری سرم رو ببند و برو.

صبحونه آوردن حتی بهش نگاه نکردم.

همسر هم زود زود میزنگید که دکتر اومد یا نه. به همسر نگفتم درد دارم که نگران نشه و با خیال راحت سرکار باشه. نمیخواستم هنوز متوجه شه روز زایمانمه :)

هر تخت واسه خودش یه خط تلفن داشت. کم کم تلفن اتاقم داشت دائم زنگ میخورد... خواهرم، صابخونمون، دوستام...

نمیشد دو دقیقه برم دسشویی ! این تلفنه هی زنگ میخورد. یه دوستم زنگید 40 دقیقه حرف زدیم ! خیلی خوب بود ! آدم درد رو کمتر حس میکنه.

ساعت9

دکتر اومد بالا سرم و معاینم کرد

ساعت 10

به همسر گفتم آمپول فشار خوردم و دکتر هم اومده. هنوزم اصرار داشت برم یزد !

ساعت 11

خیلی دردا زیاد شدن. میرفتم دسشویی آب گرم میگرفتم رو شکم و کمرم تاثیر بسیار بسیار زیادی رو کاهش درد داشت.

ساعت12

دکتر اومد چک کرد رفت. صداش از تو سالن اومد که گفت سزارین بعدی رو آماده کنید. دور و برمو نگاه کردم هیچ مریضی نبود. به ماما گفتم کیو میگه؟ گفت تورو میگه!!!!!!

من: منو چرا؟؟؟؟؟

گفت خانوم هیچ پیشرفتی نداشتی بعد از 6 ساعت درد تازه یک سانت هستی. باید بری سزارین.

همون لحظه بغضم ترکید... اشک گوله گوله میومد پایین. گفتم نه من میخواستم طبیعی بیارم. من آمادگیشو داشتم خیلی واسش زحمت کشیدم!

اصلا به حرفام گوش نمیداد ! داشت تند تند سرم فشارمو با سرم معمولی جابه جا میکرد! داشت واسه اتاق عمل آمادم میکرد. بهش گفتم خانوووووووووم دارم میگم من نمیرم عمل!

رفت بیرون از اتاق. صداشون از سالن میومد. به دکتر گفت مریضتون رضایت نمیده بره اتاق عمل. دکتر با عصبانیت گفت مگه دست خودشه؟؟؟؟؟! بعد صدای پاش اومد تند تند اومد تو اتاق بالا سرم

گفت : از عمل میترسی؟!

چه سوال مسخره ای! اگه ترسو بودم از زایمان طبیعی باید میترسیدم نه عمل!

گفتم نه! من میخوام بچمو طبیعی به دنیا بیارم.

گفت خب خانوم وقتی نمیشه چطور؟ تو از دیشب اینجایی الان ظهره اما فقط یه سانت دهانه رحم باز شده.

اشکام گوله گوله میومد پایین

گفتم خواهش میکنم خانوم دکتر ، هررررر کاری بگین انجام میدم . روی توپ میشینم ! ورزش میکنم! راه میرم! رو صندلی میشینم اما منو الان نبرین چند ساعت دیگه بهم مهلت بدین.

دکتر خیلی عصبانی شد رفت بیرون از اتاق لباساشو عوض کنه

همون لحظه همسری زنگید به تلفن تختم (دائم باهام درتماس بود)

داشتم با گریه با همسری حرف میزدم و میگفتم دیدی چقد زحمت کشیدم! حالا میگن باید سزارین شی!

همسرم که کلا تو این زمینه (زایمان) باهم هم عقیده بودیم گفت کی میگه؟ گفتم دکتر

همون لحظه دکتر اومد تو اتاق . لباساشو عوض کرده بود و آماده رفتن بود

سرم داد زد

گفت ببین خانوم من همین جا باهات اتمام حجت میکنم. من دارم میرم . تو با این وضعیتت فقط درد میکشی تا یه روز دیگم زایمان نمیکنی. شب و نصفه شب به من زنگ نزنن بگن بیا مریض اورژانسی داری واسه عمل. من نمیام تا فردا صبح. من برم؟ گفتم برو! یه نگاه خشمگین بهم کرد و رفت.

دور و برمو نگاه کردم دیدم کلی آدم دارن منو نگاه میکنن! خدمه که اومده بود دسشویی اتاقو بشوره و 3-4 تا ماما و پرستار!

همسری که پشت خط بود همه حرفای دکتر روشنید مخصوصا که دکتر هم داشت داد میزد صداش بلند بود. یادم نیست به همسری چی گفتم اما خداحافظی کردیم و چون یه لحظه دیدم همه داشتن صحنه ی بحث من و دکتر رو نگاه میکردن شوکه شدم اشکم خشک شد یادم رفت داشتم گریه میکردم

یکی از ماماها که کم سن و سال بود از منم کوچیکتر بود اومد بالا سرم و گفت اصلا ناراحت نباش دکتر چرت گفته من کنارتم ! تو میتونی ! تو موفق میشی ! من میدونم !

یعنی عجیب روحیه داد رفت واسم توپ آورد. گفت آفرین بیا رو توپ بشین و بالا پایین بپر. اگه خسته شدی نرو رو تخت رو صندلی برعکس بشین. تونستی راه برو .

وقتی اتاق خالی شد خدمه اومد بهم گفت آفرین دختر ! آفرین ! ازت خوشم اومد  

نهار آوردن اما دلم نمیکشید بخورم! هر چی بود بیمارستان بود!

دیگه تنهام شده بودم تو اتاق. 

هر دو تا خانوم رو چون بچه داشتن منتقل کرده بودن بخش. 

دلم ضعف رفته بود دردها وحشتناک بود. تقاضای ماسک میکردم میگفتن تا 6 سانت نمیشه. پیشرفت زایمان رو کند میکنه. خواهرم که زنگ زد گفتم سریع واسم آبمیوه و خرما بگیره بیاد. خیلی زود خودشو رسوند. بهشون گفتم بذارید خواهرم بیاد تو ماساژم بده. گفتن نه خانوم تو زایشگاه که همراه راه نمیدن.

یهو قاط زدم! عصبانی شدم. گفتم اون همه کلاس زایمان واسمون گذاشتین همش پیام بازرگانی بود؟؟؟؟؟ گفتید همراه بیشترین تاثیر رو روی زائو داره گفتید دوش آب گرم داره بیمارستان. گفتید راه برید. الان هیچ کدومو نمیذارید.

خولاصه خفن پاچه گیر شده بودم دکتره رو هم اونجور دک کرده بودم دیدن حریفم نمیشن گفتن باشه خواهرشو بگین بیاد تو ! اصلااااااااااااااا فکر نمیکردم موفق شم خواهرمو بیارم تو! بسیار خرسند از این موضوع بودم و با دیدن خواهرم انرژی مضاعفی گرفتم. سریع بهم آبمیوه داد و خرما داد. قضیه دکتر رو واسش تعریف کردم! کمرمو سفت ماساژ میداد. خیلی خوب بود با ماساژ تحمل دردم بالا رفته بود. تنها بدی این بود میومدن معاینه میگفتن 2 سانت! انگار سقفو رو سرم خراب کردن.

هیوا ( از دوستان نی نی سایت) که باهام در ارتباط بود اس داد : پیشرفت تا 4-5 سانت کنده بعدش سریع پیش میره. فقط به حرف هیوا دل بسته بودم .

وقتی یه زائو میرفت تو دسشویی  5 دقیقه بیشتر طول میکشید ماماها تندی میرفتن دنبالش میاوردنش بیرون میگفتن اونجا نشین. من رفتم توالت فرنگی نشستم آب داغ باز کردم رو کمرم ده دقیقه یه ربع گذشت یه ماما اومد گفت خانوم بیا بیرون بسه دیگه. گفتم یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من باید آب گرم بگیریم رو کمرم. بیچاره اصلا ترسید ! رفت پیداش نشد ! دیگه کسی جرات نداشت بهم بگه بالا چشمت ابروه هنوزم خواهرم میگه باورم نمیشد چطور روت میشد از تو بعید بود این مدل رفتارا ! خودمم باورم نمیشه من بودم واقعا!! البته خوشحالم کم رویی رو کنار گذاشته بود اونجا. وگرنه هم سز شده بودم هم نمیذاشتن جم بخورم. فرداشم که بستری بودم مربیم اومد بهم آفرین گفت که همه کاری کردم!  

دیگه دائم ضربان قلب بچه رو چک میکردن و خودمو معاینه میکردن.

ساعت خوب 2.5 !

از درد دلم میخوااااااااااااااست دیوارای سنگی بیمارستان رو گاز بگیرم... فک میکردم دیگه آخر دنیاس. همسر که زنگید بهش گفتم من مردنی هستم و تمومه! همش دلداریم میداد قربون صدقم میرفت میگفت بیام پیشت؟ ( حالا خواهرمم به زور آورده بودم داخل ! ) بهش میگفتم بچه میخواستیم چیکار؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کاش یک دهم این دردو خودتون میکشیدین بعد میگفتین بچه بچه !  بهش میگفتم بخدا بهشتو نمیخوایم بابا اصلا بهشت مال خودتون ! 

وقتی هم گوشی رو میذاشتم صد تا فحش بهش میدادم خلاصه یه بساطی بود اصلا نمیفهمیدم چی دارم میگم ! به خواهرم میگفتم یه وقت ازدواج نکنی هااااااااااااا. مردا فولانن بهمانن !

گفتم ساعت خوبِ 2.5 ! چون اومدن معاینه و سری بهم ماسک دادن همین که ماسک آوردن بال در آوردم ! فهمیدم حداقل 5-6 سانت هستم که دادنش بهم!

جلو چشام واقا تیره و تار بود. چشام باز بود اما هیچ جارو نمیدیدم. موهای خودم با هر دوتا دستم میکشیدم انقدر محکم به دیوار مشت میزدم که استخونای انگشتام خورد میشد اگه ادامه پیدا میکرد!!!

خدا پدر پیشرفت علم رو بیامرزه! چقدر ماسک خوب بود. منو منگ منگ کرد! تو فضا بودم خواب خواب میرفتم خواب خیلی خیلی عمیق در حد بیهوشی. وقتی درد میومد بیدار میشدم و با صدای خفیف که به زور از گلوم در میومد ناله میکردم و دوباره بیهوش میشدم! اصلا نمیدونم زمان تا ساعت 4 چطور رفت که ازم ماسک رو گرفتن! گفتن برو اتاق زایمان. فقط کافی بود یه تنفس ماسک نباشه کل دردهارو تو تموم وجودم حس میکردم! مثلا وقتی از بیحسی زیاد ماسک از دستم میافتاد زمین ! خواهرم سریع ماسکو برمیداشت میداد دستم. آخراش دستم بی حس شده بود خواهرم باید برام ماسک رو نگه میداشت فقط بدیش اینه خودت میدونی کی داری نفس میدی داخل. همون موقع باید ماسک کنار دهان و بینی باشه . وقتی بازدم هست ماسک رو باید برداری. دائم این کار باید تکرار بشه...  

خواهرم گفت که به مامانم خبر داده شده و حرکت کردن تا شب میرسن پیشم.

ساعت 3:55

داد زدم سر بچم داره میاد هیچکی محل نذاشت ! کسی فکر نمیکرد منی که تا 12 هنوز 1 سانت بودم الان وقت دنیا اومدن بچه باشه. دوباره داد زدم بخدا دارررررررررررره میاد یکی بیاد! دیدم یه ماما اومد تو اتاق . دید راست میگم ! سریع بقیه رو خبر کرد!

اول ماسک رو ازم گرفتن! گفتم توروخدا تورو جون بچتون تورو جون مادرتون ماسک رو ازم نگیرید ! گفتن نمیشه خانوم واسه بچت ضرر داره. گفتم بچه میخوام چیکااااااااااااااار دارم درد میکشم!!!

گفتن از تخت بیا پایین برو اتاق زایمان.

گفتم من نمیتووووووووونم. گفتن چرا میتونی !

اومدم پایین و رفتم اتاق زایمان . گفتم چقد دیگه طول میکشه؟

گفتن 20 دقیقه.

رفتم رو تخت مخصوص

خانومه تشویقم میکرد میگفت آفرین یه زور دیگه بزنی بچه اومده

منم که کلا داشتم چرت و پرت میگفتم، گفتم بچه میخوام چیکاااااااااااااااااار؟ بندازینش تو سطل آشغال

یه سطل بزرگ هم گوشه اتاق بود میگفتم بندازینش تو اون سطله من نمیخوامششششش. کی گفته من بچه میخوام؟؟؟ من غلط بکنم دیگه بچه بخوام!   ماما خندید گفت همه موق زایمان همینو میگن دوباره چند وقت بعد میان واسه زایمان!

دقیقا ساعت شیرین و دوست داشتنی 4:00

صدای گریه ی عروسکمون

تا من جفت رو زایمان کنم خیلی فرز و سریع بندنافشو بریدن و براش لباس پوشیدن و بردنش بیرون نشون خالش دادن!

بعدش آوردنش کنار من. اولین چیزی که گفتم: این همه من درد کشیدم اون وقت تو شبیه بابات شدی

حدود 20 دقیقه بخیه هام طول کشیدو بعدش به تخت زجرآور اتاقم منتقل شدم ! این بار بدون هیچ دردی و به همراه یه نی نی جیگررررررر

آبجیم و دوستم اومدن کنارم و شروع کردن به عکس گرفتن از من و دخملی !گوشی تو بخش زایمان ممنوع بود اما از قضا سرپرست شیفتی که من زایمان کردم زندایی دوستم بود به خاطر همینم گذاشته بودن با خواهرم و گوشیاشون بیان تو!  

ساعت بین 6 تا 7 

 منتقل شدم بخش زنان 

همسری اومد بیمارستان. نمیذاشتن بیاد تو. خودم رفتم بیرون از بخش و با هم نیم ساعتی رو نیمکت سالن نشستیم و گفتیم و خندیدیم بعد همش بوسم میکرد ملت نگاه میکردن

پرستار هم تو بخش دنبال من میگشته بهم آمپول بزنه بعد همش میگفته پس این زائو کجاس! خواهرمم الکی میگفته رفته دسشویی! نیم ساعت بعد اومده گفته نیومد؟؟؟؟ آخه چقد دسشویی!

شب بیمارستان خوابیدیم صبح ساعت 11 با دخملی مرخص شدیم !  

 

روز زایمان چون کسی خونه نبود 100 تا از ماهیام به وضعیت بی اکسیژنی افتادن و تلف شدن...

هر کس سوال پرسید آدرس وب هم بذاره که سریع جواب بدم. وگرنه باید دنبال آدرس بگردم و ممکنه از خیرش بگذرم!

baby development